صفحه 1 از 15 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 146
  1. #1
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    درسی از زندگی

    [align=RIGHT] [size=large]روزی خانم جوانی در سالن انتظار یک فرودگاه بزرگ، منتظر سوار شدن به هواپیما بود. چون تا زمان پروازش زمان زیادی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی بخرد. او همچنین یک بسته کلوچه نیز خریداری کرد و به لابی آمد تا استراحت کند در آرامش به مطالعه بپردازد. او روی یک نیمکت بزرگ نشست و مشغول مطالعه شد در حالیکه بستۀ کلوچه در کنارش روی نیمکت بود. یک مرد نیز روی همان نیمکت نشسته ودر حال مطالعۀ یک مجله بود. وقتی خانم جوان اولین کلوچه را از توی بسته آن برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت. زن جوان برآشفته شد اما چیزی نگفت. با خودش فکر کرد: «عجب آدم پررویی! اگر حوصله داشتم با مشت به صورتش میکوبیدم!» [/size]
    [size=large]هر کلوچه ای که زن برمیداشت، آن مرد هم یک عدد برمیداشت. این موضوع زن را از کوره به در میکرد، اما نمیخواست که غائله به راه بیندازد. زمانی که تنها یک کلوچه درون بسته باقی ماند، او با خودش فکر کرد : «این آدم سوءاستفاده گر اکنون چه خواهد کرد؟!» [/size] [size=large]آن مرد آخرین کلوچه را از درون بسته برداشت، آنرا از وسط نصف کرد و نصف آنرا به زن جوان داد و نصف دیگر را خودش خورد. [/size] [size=large]غیر قابل تحمل بود! زن از شدت عصبانیت سرخ شده بود، نگاه غضب آلودی به مرد انداخت نصفۀ کلوچه را با تندی روی نیمکت پرت کرد، کیف و لوازمش را برداشت و به سوی سالن انتظار یورش برد! [/size]
    [size=large]خانم جوان هنگامی که سوار هواپیما شد و روی صندلی خود نشست، در کیفش را باز کرد تا عینک خود را بردارد اما با کمال تعجب دید که بستۀ کلوچه وی درون کیفش است! دست نخورده، باز نشده.[/size] [size=large]احساس شرمندگی سراسر وجودش را گرفت، احساس کرد اشتباه بزرگی مرتکب شده. او فراموش کرده بود که بستۀ کلوچه را درون کیفش گذاشته و آن مرد تمام کلوچه های خود را با او شریک شده بود، بدون اینکه احساس عصبانیت یا اوقات تلخی کند. ولی زن در تمام آن مدت گمان میکرد او کلوچه هایش را با مرد شریک شده است و اکنون امکان اینکه به وی توضیحی دهد یا پوزش بطلبد، وجود نداشت....[/size]

    [size=large]چهار چیز برگشت ناپذیر است:[/size]
    [size=large]سنگ، بعد ازاینکه پرتابش کردی[/size]
    [size=large]سخن، بعد از اینکه به زبان راندی[/size]
    [size=large]فرصت، بعد از اینکه از دست دادی[/size]
    [size=large]و زمان، بعد از اینکه سپری کردی![/size] [size=large] [/size]



    [size=large]هنگامی که این مطلب را از یک سایت خارجی ترجمه میکردم بیتی از گنجینۀ ادب پارسی به خاطرم آمد که به مطلب فوق اضافه میکنم:[/size]


    [size=large]بازآ که باز آید عمر شدۀ حافظ / هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست [/size] [/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  2. #2
    کاربر ارزشمند
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    سن
    30
    نوشته ها
    6,515
    تشکر
    0
    تشکر شده 6 بار در 6 ارسال

    RE: درسی از زندگی

    واقعا زیبا بود و تحت تاثیر قرار گرفتم. :flw: :flw: :flw: :flw: :flw: :flw: :flw: :flw: :flw: :flw:

  3. #3
    J.J
    J.J آنلاین نیست.
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    نوشته ها
    3,085
    تشکر
    0
    تشکر شده 7 بار در 4 ارسال

    RE: درسی از زندگی

    [size=medium][size=large]خیلی ممنون [/size] :flw: :flw: ....[/size]

  4. #4
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=large]خودنویس سبز راه راه[/size]


    [size=medium]یک سال از پایان جنگ جهانی دوم گذشته بود و من عضو ارتش اشغال‌گر جزیره‌ی «اوکیناوا» بودم. چند ماهی بود که در حیاط پایگاه ما دزدی می‌شد. توری پنجره‌ی آلونک مرا بریده و وسایلم را برده بودند، اما عجیب بود که دزد فقط چند آب نبات و ماس ماسک برداشته بود و به چیزهای باارزش دست نزده بود! یک‌بار ردپای گِلی برهنه‌ای را روی زمین و میز چوبی دیدم. کوچک بود؛ انگار که ردپای بچه باشد. مدتی بعد فهمیدم چند بچه‌ی یتیم در جزیره زندگی می‌کنند که بی‌سرپرست‌اند؛ هرچه دست‌شان برسد می‌خورند و هر چیزی که چفت و بست درست نداشته باشد برمی‌دارند. چندی نگذشت که خودنویس «واترمن» گران‌قیمتم ناپدید شد که این مسئله خیلی برایم سنگین بود. یک روز صبح، مردی را از محوطه‌ی زندان آوردیم که بر انجام صحیح کارها نظارت می‌کرد. قبلاً چند بار او را دیده بودم. آدم آرام و خوش‌تیپی بود. شق و رق می‌ایستاد و با دقت به حرف گوش می‌کرد. با دیدنش پیش خود گفتم درجه‌اش در ارتش ژاپن هرچه که بوده (احتمالاً افسر) وظیفه‌اش را خیلی خوب انجام می‌دهد. اما حالا می‌دیدم خودنویسم به جیب این مرد متین ژاپنی گیره شده است!
    باور نمی‌کردم آن را دزدیده باشد. معمولاً روان‌شناسی شخصیتم خوب است و این آدم به نظر من آدم قابل اعتمادی می‌آمد. اما انگار این‌بار اشتباه کرده بودم. خودنویسم پیش او بود؛ چند روزی هم بود که در محوطه‌ی ما کار می‌کرد. تصمیم گرفتم سوءظن خود را جدی بگیرم و احساساتم نسبت به او را فراموش کنم. دستم را پیش بردم تا خودنویس را از جیبش بردارم. با تعجب خود را پس کشید. خودنویس را لمس کردم و با قیافه‌ای حق به جانب از او خواستم آن را به من بدهد. سرش را به علامت منفی تکان داد. به نظر می‌آمد کمی ترسیده است ولی با این حال عقب‌نشینی نمی‌کرد. نمی‌خواستم به خودم بقبولانم که دارم اشتباه می‌کنم. قیافه‌ی عصبانی به خود گرفتم و اصرار کردم. بالاخره آن را به من داد، اما به شدت ناراحت و افسرده شده بود. هرچه باشد، وقتی نماینده‌ی ارتش غالب به اسیر دستوری می‌دهد، او چه کاری غیر از تسلیم از دستش برمی‌آید؟ در صورت سرپیچی از فرمان، مجازات در انتظارش بود و او هم احتمالاً به قدر کفایت از این ماجراها دیده بود.
    سه هفته بعد خودنویسم را در اتاقم پیدا کردم. از ظلم و بی‌رحمی که نسبت به آن مرد ابراز داشته بودم، شرمنده می‌شدم. می‌دانم قربانی شدن چه‌قدر سخت است؛ از این‌که کسی ناعادلانه، مافوق تو باشد، از این‌که ببینی اعتماد و اطمینان با خونسردی سر بریده می‌شود. هر دو خودنویس‌ها سبز بودند و راه راه طلایی داشتند اما راه‌های یکی عمودی بود و دیگری افقی. بدتر از آن این‌که حالا می‌فهمم چه‌قدر به دست آوردن چنین خودنویسی برای او سخت‌تر بوده تا برای من. حالا پنجاه سال از آن ماجرا می‌گذرد و من هیچ‌کدام از آن خودنویس‌ها را ندارم، اما ای کاش می‌توانستم آن مرد را پیدا کنم و از او معذرت بخواهم.
    [/size]


    رابرت ام. راک
    سانتا روزا، کالیفرنیا
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  5. #5
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=large]مهمترین عضو بدن[/size]



    [size=medium]مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

    طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد.

    وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم...

    او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

    چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند.

    او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

    من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم.
    چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

    سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

    همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

    وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

    از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه

    برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

    اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

    او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند.

    پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

    جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

    عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی.

    از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است.


    [size=large]مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد ، خوب یا بد...[/size][/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  6. #6
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=x-large]اعتماد به نفس[/size]



    [size=medium]در دوران کودکی امیلی، گاه اشخاص به او می‌گفتند که احساساتش مناسب موقعیت‌ها نیستند. برای مثال، در دوازدهمین سالروز تولدش، امیلی غمگین بود و برای پنهان کردن احساساتش تلاش نمی‌کرد. مادرش در مقام توصیه به او می‌گفت: «روز جشن تولدت است و باید خوشحال باشی. باید لبخند بزنی و روز خوشی داشته باشی.» یک بار هم وقتی مادربزرگ امیلی از دنیا رفت، مادرش به این دلیل که او در باغ بازی می‌کرد، به تندی به او پرخاش کرد: «نخند. مگر نمی‌دانی کسی مرده است؟ باید سوگواری کنی.»
    در این مواقع و در بسیاری از موقعیت‌های دیگر، امیلی را به خاطر خودش بودن شماتت می‌کردند و او را به دلیل احساسات خودجوش سرزنش می‌کردند. هر بار این اتفاق می‌افتاد، امیلی گیج و سردرگم می‌شد و به همین دلیل نمی‌توانست به احساساتش اعتماد کند. او این مشکل را با خود به دوران بلوغ برد. برای انجام هر کاری ابتدا از دیگران نظرخواهی می‌کرد و اگر کسی از او چیزی می‌پرسید، جوابی برای گفتن نداشت. می‌گفت: «نمی‌دانم.» و بعد از دوستانش در این‌باره نظرخواهی می‌کرد. امیلی باید راه اعتماد کردن به خودش را می‌آموخت. باید یاد می‌گرفت که به مکنونات قلبی خود اعتماد کند.
    در سی و دو سالگی تصمیم گرفت که عروسک بسازد و از طریق پست به فروش برساند. تمام عمر کارش دوخت و دوز بود. صدها عروسک برای دوستانش درست کرده بود و اکنون می‌خواست که این سرگرمی را حرفه‌ی خود کند.
    اما افراد خانواده و دوستان نگرانش بودند. باید مبلغ بالایی سرمایه‌گذاری می‌کرد و تجربه هم نداشت و تضمینی هم در کار نبود که عروسک‌ها به فروش بروند. وقتی شمار بیشتری از دوستانش در مقام دلسرد کردن او حرف زدند، امیلی به تدریج از ذوق افتاد. به جای آن تصمیم گرفت دوباره به کالج برود و رشته‌ی دیگری بخواند. در همین زمان بود که یکی از دوستان امیلی به او پیشنهاد کرد برای مشاوره به من مراجعه کند.
    بعد از اینکه مفصل درباره‌ی برنامه‌اش با او صحبت کردم، از او پرسیدم: «بدون توجه به مشکلات عملی و بدون توجه به نتیجه‌ای که به دست می‌آید، آیا اگر قرار باشد کاری انجام بدهی، این کار را انتخاب می‌کنی؟»
    امیلی بدون لحظه‌ای درنگ پاسخ داد: «بله، عروسک تولید می‌کنم و آن را می‌فروشم.»
    به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم و با حیرت به او نگاه کردم، گفتم: «این روشن‌ترین پاسخی است که تاکنون از کسی شنیده‌ام.» خود امیلی هم از آشکاری پاسخی که داده بود حیرت کرده بود.
    وقتی از او پرسیدم در این صورت چرا این کار را نمی‌کند، جواب داد: «من همیشه کاری را که دوستان و بستگانم توصیه می‌کنند انجام می‌دهم.»
    سکوت برقرار شد.
    به او گفتم: «مگر غیر از این است که برای انجام چنین کاری باید به خودت اعتماد کنی؟»
    امیلی مدتی به زمین خیره شد و بعد گفت: «حق با شماست. مطمئن نیستم که بدون حمایت کسی بتوانم کاری انجام دهم.»
    دری گشوده بودم و این گونه به امیلی فرصت داده بودم تا انتخاب کند به تنهایی راه برود. او تصمیم گرفت به توصیه‌ی من عمل کند. کسب‌وکارش به مراتب بیش از آنچه فکر می‌کرد، وسعت یافت. وقتی تعهد او نسبت به خودش ثابت شد، دوستان و بستگانش هم بر حمایت از او افزودند.
    همان‌طور که زندگی امیلی نشان می‌دهد، اعتماد به غریزه و به پیام‌ها قدم بزرگی در جهت رشد و اعتلای معنوی است که راهتان را برای رسیدن به جایگاهی که در پیش دارید مشخص می‌سازد.




    [size=x-small]برگرفته از کتاب اگر زندگی بازی است قوانینش را بیاموز، شری کارتر اسکات[/size]
    [/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  7. #7
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [align=CENTER][size=large] پيری برای جمعی سخن میراند...
    لطيفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

    بعد از لحظه ای او دوباره همان لطيفه را گفت و تعداد کمتری از حضار
    خندیدند.
    او مجدد لطيفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطيفه نخندید.

    او لبخندی زد و گفت:
    وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطيفه ای یکسان بخندید،
    پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
    میدهید؟

    گذشته را فراموش کنيد و به جلو نگاه کنيد. [/size]
    [/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  8. #8
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=x-large]پشت هر مرد بزرگ، زنی بزرگتر ایستاده است[/size]


    [size=large]توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
    او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."
    پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
    هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
    " زنش پاسخ داد :" اشتباه نکن عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین!"[/size]






    [size=x-small]برگرفته از کتاب بهترین نکته ها و قطعه ها[/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  9. #9
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    253
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال

    RE: درسی از زندگی

    خیلی قشنگ بودن
    ممنون

  10. #10
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=xx-large]روح پراگ[/size]


    [align=RIGHT]متن ذيل از کتاب روح پراگ نوشته ايوان کليما , ترجمه خشايار ديهيمي انتخاب شده است. اين نويسنده اهل چک جنگ جهاني دوم را در کودکي خود تجربه کرده است. [/align]



    [align=JUSTIFY][size=x-large]شانه به شانه مرگ ترس بود. مي دانستم جانم در دست نيرويي است که هيچ احساسي ندارد. نيرويي که مي توانست هر کاري که دلش مي خواست بکند. هر زماني ممکن است من هم جزء «اعزامي ها» شوم و به جايي فرستاده شوم که هيچ کس از آنجا بازنگشته بود. مي دانستم که در هر لحظه مي توانست، مردي در يونيفرم خاکستري- سبز، با کلاهي که نقش يک جمجمه بر آن بود، در برابرم ظاهر شود و مرا به باد کتک بگيرد يا بکشد.[/size] [/align][align=JUSTIFY][size=x-large]آدمهاي بالغ مي توانند ترس را بپذيرند و تسليم آن شوند، يا در ترس را به روي خود ببندند. اما يک بچه در اين زمينه هيچ انتخابي که واقعاً انتخاب باشد، ندارد. يک بچه فقط مي تواند نوميدانه به ريسمان ايماني کور در اين جهان چنگ بزند و خودش را بدان بياويزد، جهاني که در آن بار آمده است، يعني جهان قصه هاي پريان که در آن نيروهاي خير در نبردي پايان ناپذير بر نيروهاي شر پيروز مي شوند. يا جهاني که در آن جادوگران فريب مي خورند و اژدهايان کشته مي شوند. شايد سخن گفتن از جهان قصه هاي پريان، جايي که پاي اردوگاه هاي مرگ در ميان است به نظر عجيب و غريب بيايد، اما اين فقط هم سن و سالهاي من نبودند که به اين جهان گريز مي زدند؛ بزرگسال ها هم، که ناتواني شان در اين اردوگاه ها هيچ تفاوتي با ناتواني ما نداشت، همين کار را مي کردند. جهان آنها مثل جهان ما بچه ها، جهاني دو قطبي بود که در آن مبارزه ازلي-ابدي ميان خير و شر در جريان بود. اين مبارزه اي بود که در آن تکليف زندگي ما روشن مي شد. مبارزه اي که در جايي بسيار دور جريان داشت و ما هيچ قدرتي براي تأثير گذاشتن بر سرنوشت اين مبارزه نداشتيم. به هر حال تقريباً همه معتقد بودند خير بر شر غلبه خواهد کرد و جنگ به زودي پايان خواهد يافت. اين ايمان به همه کمک مي کرد که خودشان را نگه دارند و از زير بار خرد کننده تحقيرها، اضطراب ها و بيماري ها و گرسنگي جان بدر برند.[/size] [/align][align=JUSTIFY][size=x-large]اما البته جهان واقعي، جهان قصه هاي پريان نيست. علي الخصوص در چنان زمان هايي و چنان مکان هايي. و آن ايماني که افراد را نگه ميداشت براي اکثر افرادي که دور و بر من بودند پوک و پوچ و توخالي از آب درآمد. من اما جان بدر بردم. من آنقدر زنده ماندم که پايان جنگ را ببينم. براي من، نيروهاي خير که عمدتاً در ارتش سرخ تجسم پيدا مي کردند، سر انجام پيروز شدند. من مثل بسياري از کساني که از اين جنگ جان سالم بدر بردند، زماني طول کشيد تا درست متوجه شوم که غالباً اين نيروهاي خير و شر نيستند که با يکديگر نبرد مي کنند، بلکه صرفاً نيروهاي شر متفاوتند که با همديگر براي سلطه بر جهان رقابت مي کنند.[/size] [/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


صفحه 1 از 15 12311 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •