صفحه 3 از 15 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 146
  1. #21
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=x-large]دوست حقیقی
    [/size]

    [size=large]روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسیهایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
    سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
    بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
    روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .
    روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
    شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
    معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
    "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
    "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
    دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .
    معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد ، یکی از دانشآموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
    او تابحال ، یک سرباز را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
    کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
    به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
    معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
    سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
    پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکرمی کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
    خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
    مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
    همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
    همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
    مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
    سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "
    معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او رانمی دیدند ، گریه می کرد...
    [/size]
    [size=x-large][size=large]
    [/size]
    [/size]
    [align=CENTER][size=x-large][size=large][/size][/size][size=xx-large][size=large]سرنوشت انسانها در این دنیا بقدری پیچیده[/size][size=large] [/size][size=large]است که ما فراموش می کنیم این زندگی[/size][size=large] [/size][size=large]روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما[/size][size=large][/size][size=large]نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد[/size][size=large] افتاد[/size][/size][size=large].[/size][/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  2. #22
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=xx-large]روسپی و راهب[/size]


    [size=x-large]راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت ![/size][size=x-large][/size] [size=x-large] [/size][size=x-large][/size] [size=x-large] راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصمیم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری. روز وشب به خدا بی احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟! [/size][size=x-large][/size][size=x-large]زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد .... [/size][size=x-large][/size][size=x-large] بعد از یک هفته گرسنگی، دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ... [/size][size=x-large][/size][size=x-large]راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار، می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! [/size][size=x-large][/size][size=x-large]و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد، راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت. مدتی گذشت ... [/size][size=x-large][/size][size=x-large] [/size][size=x-large][/size][size=x-large] راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای، آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! [/size][size=x-large][/size][size=x-large] زن به لرزه افتاد، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت، اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا! کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ [/size][size=x-large][/size][size=x-large] خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز، فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا، از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ... [/size][size=x-large][/size][size=x-large] [/size][size=x-large][/size][size=x-large] روح روسپی، بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین، روح راهب را به دوزخ بردند ! [/size][size=x-large][/size][size=x-large] در راه، راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا، این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود ؟! [/size][size=x-large][/size][size=x-large] [/size][size=x-large] یکی از فرشته ها پاسخ داد : تصمیمات خداوند همواره عادلانه است؛ تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران؟
    هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، این زن روز وشب دعا می کرد . روح او، پس از گریستن چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!

    [/size]

    برگرفته از کتاب پدران، فرزندان، نوه ها
    اثر پائولو کوئیلو
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  3. #23
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=xx-large]او که بود؟!![/size]

    [size=large]
    از يك استاد سخنور دعوت بعمل آمد كه درجمع مديران ارشد يك سازمان ايراد سخن نمايد.

    محور سخنرانى درخصوص مسائل انگيزشى و چگونگى ارتقاء سطح روحيه كاركنان دورميزد.

    استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتى كه توجه حضار كاملا" به گفته هايش جلب شده بود،

    چنين گفت: "آرى دوستان، من بهترين سالهاى زندگى را درآغوش زنى گذراندم كه همسرم نبود".

    ناگهان سكوت شوك برانگيزى جمع حضار را فرا گرفت!

    استاد وقتى تعجب آنان را ديد، پس از كمى مكث ادامه داد: "آن زن، مادرم بود".

    حاضران شروع به خنديدن كردند و استاد سخنان خود را ادامه داد...


    تقريبا" يك هفته از آن قضيه سپرى گشت تا اينكه يكى از مديران ارشدهمان سازمان

    به همراه همسرش به يك ميهمانى نيمه رسمى دعوت شد.

    آن مدير از جمله افراد پركار و تلاشگر سازمان بود كه هميشه خدا سرش شلوغ بود.

    او خواست كه خودى نشان داده و در جمع دوستان و آشنايان با بازگو كردن همان لطيفه، محفل را

    بيشتر گرم كند. لذا با صداى بلند گفت:

    "آرى، من بهترين سالهاى زندگى خود را درآغوش زنى گذرانده ام كه همسرم نبود!".

    همانطورى كه انتظارميرفت سكوت توام با شك همه را فرا گرفت

    و طبيعتا" همسرش نيز دراوج خشم و حسادت بسر ميبرد.

    مدير كه وقت را مناسب ميديد،‌ خواست لطيفه را ادامه دهد، اما از بد حادثه، چيزى به خاطرش نيامد

    وهرچه زمان گذشت، سوءظن ميهمانان نسبت به او بيشتر شد، تا اينكه بناچار گفت:

    "راستش دوستان، هرچى فكر ميكنم، نميتونم بخاطر بيارم آن خانم كى بود!".
    [/size]




    [size=x-large]نتيجه اخلاقى:[/size]

    [align=CENTER][size=x-large]!Don't copy; if you can't paste[/size][/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  4. #24
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=x-large]ساده اما حساس!
    [/size]


    [align=CENTER][size=large]مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
    اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
    هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.
    یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
    هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
    از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
    در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.
    وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"
    هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
    هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
    وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.
    هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
    راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
    هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
    شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
    سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "
    هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
    چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
    وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.
    هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
    وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.
    در حمام آواز بخوان.
    در روز تولدت درختی بکار.
    طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
    بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
    فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
    ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
    هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
    شیر کم چرب بنوش.
    هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
    فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
    از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
    فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند[/size]
    [/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  5. #25
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=x-large]دوست[/size]

    [align=RIGHT][size=large]دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست.[/size]

    [size=large] برادر، خواهر، پسرخاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.[/size]

    [size=large] دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن [/size]

    [size=large]به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند، تعریف می شود. [/size]

    [size=large]با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از [/size]

    [size=large]هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. [/size]

    [size=large]با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم [/size]

    [size=large]نکرد و بدانیم که می داند.[/size]

    [size=large] از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول [/size]

    [size=large]خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره[/size]

    [size=large] پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.[/size]

    [size=large] با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی [/size]

    [size=large]دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم [/size]

    [size=large]امشب نیا حوصله ندارم.[/size]

    [size=large] با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، [/size]

    [size=large]میتوانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و [/size]

    [size=large]گرسنگی بکشیم، می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، [/size]

    [size=large]میتوانیم دعوا کنیم. [/size]

    [size=large]می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و [/size]

    [size=large]فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان[/size]

    [size=large] دوستانمان مرد، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با [/size]

    [size=large]دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم [/size]

    [size=large]پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم : حرف نزن فقط [/size]

    [size=large]بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این [/size]

    [size=large]دنیا تنها نیستیم.[/size]

    [size=large] با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم

    کاری نکنیم، جایی نرویم و فقط از [/size]

    [size=large]اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.[/size]
    [/align]
    سروش صحت
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  6. #26
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=xx-large]آیا او اشتباه می کرد؟![/size]


    [size=medium]ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام![/size]




    [size=large]تحلیل 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)[/size]

    [size=medium]ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند.

    «اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند..»
    [/size]



    [size=large]تحلیل 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)[/size]

    [size=medium]ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

    «اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد.»

    [/size]



    [size=large]تحلیل 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)
    [/size]
    [size=medium]
    ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.[/size]
    [size=medium]
    «اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!»[/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  7. #27
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=xx-large]یادداشتی از نلسون ماندلا[/size]

    [size=x-large]
    [/size][align=RIGHT][size=x-large] من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست. [/size]
    [size=x-large]و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم. [/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم. [/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد. [/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم. [/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم. [/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.[/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد. [/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد. [/size]

    [size=x-large]من باور دارم ... [/size]

    [size=x-large]شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست [/size]
    [size=x-large]بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.[/size]

    [size=x-large]و من باور دارم ... [/size][/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  8. #28
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=large]متشکرم...[/size]


    [size=medium]
    همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم . به او گفتم: بنشینید «یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
    - چهل روبل .
    - نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
    شما دو ماه برای من کار کردید.
    - دو ماه و پنج روز
    - دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.
    سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
    - سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید. دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
    چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
    - و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.
    فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
    موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم. در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
    « یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
    - امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
    - خیلی خوب شما، شاید .
    - از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
    چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
    - من فقط مقدار کمی گرفتم .
    در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
    - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..
    - یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
    - به آهستگی گفت: متشکّرم!
    - جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
    - پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
    - به خاطر پول.
    - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
    - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
    - آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
    ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟ لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است. بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم. برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
    پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم: در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...
    [/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  9. #29
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=medium][align=RIGHT][size=xx-large]پند حکیم
    [/size]
    [/align][align=RIGHT][size=xx-large]مریدی از بایزید گوشه ای از لباس او را جهت تبرک خواست.بایزید به او گفت: اگر تمام پوست مرا هم جزء پوست خود کنی اما عمل بایزید را [/size][size=xx-large]انجام ندهی هیچ ارزشی ندارد...[/size][/align][/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  10. #30
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=xx-large]سند جهنم[/size]
    [size=large]
    [/size]
    [align=CENTER][size=large]در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟ کشیش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است.دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.[/size]
    [size=x-large]
    [/size]
    [/align][size=x-large] این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد...[/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


صفحه 3 از 15 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •