صفحه 2 از 15 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 146
  1. #11
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [align=RIGHT][size=x-large]بدبختی و خوشبختی چیست؟[/size][/align]
    [align=LEFT][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]
    [size=large]
    تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته، در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید...؛

    تصور کنید که در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیب زمینی بپوشید، طوری که بچه های همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند...؛

    تصور کنید که در سن کودکی، مادربزرگتان مجبورتان کند کارهای سخت انجام دهید و همیشه بخاطر ساده ترین اشتباهات شما را کتک بزند و شما هم هیچ پناهی نداشته باشید که در دامنش گریه کنید...؛

    تصور کنید که از سن نه سالگی دائم مورد تجاوز اطرافیان قرار بگیرید، دایی ها، پسر دایی ها، دوستان خانوادگی و کلاً همه. طوری که اولین فرزندتان را در سن چهارده سالگی و پس از نه ماه مشقت بدنیا آورید، آن هم یک نوزاد مرده...؛

    تصور کنید که خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد زیاد به کوکایین بمیرد، و برادرتان از ابتلا به ایدز...؛

    تصور کنید که مادرتان آنقدر فقیر است که نمیتواند شما را بزرگ کند و از پس هزینه های اندک شما برآید، و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند...؛

    تصور کنید که آن مرد غریبه، یک ارتشی بسیار سخت گیر باشد که تصمیم دارد از همان بچگی به شما نظم و ترتیب را یاد بدهد و دائم تنبیه کند و دستور دهد، ولی شما مجبورید او را بابا صدا کنید...؛

    تصور کنید که در میان این همه بدبختی، سیاه پوست هم هستید، یک آمریکایی-آفریقایی، آن هم در حدود چهل پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاه پوستان است...؛

    تصور کنید که حدود چهار دهه از آن روزگار گذشته باشد...؛

    الان چه کار می کنید؟ چه بر سرتان آمده است؟[/size]
    [size=large]
    [/size]



    [align=CENTER]
    [فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]



    [align=RIGHT] [size=large]بله درست حدس زدید؛ [/size][/align] [align=RIGHT] [size=large] الان قدرتمند ترین زن جهان هستید! محبوب ترین، پولدار ترین، با نفوذ ترین، و تنها میلیاردر سیاه پوست!؛ [/size] [/align] [align=RIGHT] [size=large] همه شما را بعنوان صاحب بزرگترین خیریه جهان، پر طرفدار ترین مجری تلویزیون، و برنده جوایز متعدد سینما و تلویزیون می شناسند...؛ [/size][/align] [align=RIGHT] [size=large] سیاستمداران، هنرپیشگان، ثروتمندان و همه آدمهای بزرگ و معروف فقط دوست دارند با شما مصاحبه کنند...؛ [/size] [/align] [align=RIGHT] [size=large] در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس می شود، در قالب یک درس با عنوان خودتان...؛ [/size][/align] [align=RIGHT] [size=large] یک قصر در کالیفرنیا دارید به مساحت هفده هکتار که از یک طرف به اقیانوس ختم می شود و از طرف دیگر به کوهستان. همچنین ویلایی دارید در نیوجرسی، آپارتمانی در شیکاگو، کاخی در فلوریدا، خانه ای در جورجیا، یک پیست اسکی در کلورادو، پلاژهایی در هاوایی و ...؛ [/size] [/align] [align=RIGHT] [size=large] با درآمد سالانه حدود سیصد میلیون دلار، و دارایی حدود سه میلیارد دلار، بعنوان ثروتمند ترین زن خودساخته جهان شهرت دارید...؛ [/size][/align] [align=RIGHT] [size=large] [/size][/align] [align=RIGHT][size=large][/size][size=large] آنچه خواندید خلاصه ای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری (Oprah Winfrey)...؛ [/size]
    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align][align=CENTER]
    [/align]
    [size=large]

    اپرا وینفری مجری نامدار و محبوب آمریکایی پس از ۲۵ سال، چهارشنبه (۲۵ مه) به برنامه‌پرطرفدار تلویزیونی‌اش به نام "نمایش اپرا وینفری" پایان داد؛ موفق‌ترین برنامه‌ی تلویزیونی در آمریکا با میلیون‌ها مخاطب در سراسر جهان. ۴۰ میلیون آمریکایی هر هفته تلویزیون‌هایشان را روشن می‌کردند تا میزبان برنامه‌ "نمایش اپرا وینفری" (The Oprah Winfrey Show) شوند؛ برنامه‌ای که در ۱۵۰ کشور دنیا نیز پخش می‌شد و مجر‌ی‌اش اپرا وینفری سال‌هاست درهر لیستی که از پرنفوذترین شخصیت‌های جهان تهیه شده، حضوری پررنگ دارد. اپرا وینفری در طی ۲۵ سالی که اجرای این برنامه تلویزیونی را بر عهده داشت، رفته رفته تبدیل به چهره‌ی فرهنگی آمریکا شد و با این برنامه توانست بر زندگی میلیون‌ها مخاطب تأثیر بگذارد. او در نگاه اول شاید ظاهر "استاندارد" گردانندگی را نداشت، نه لاغر اندام و بلوند بود و نه جذابیت فوق‌العاده‌ای را که معمولا شرط اصلی کار برای مجر‌ی‌های تلویزیونی است، داشت. اپرا در برنامه‌اش بسیاری تابوها و خطوط قرمز را شکست. او هیچ ابایی از نشان دادن چهر‌ه‌ی بدون گریم و آرایش خود در پشت صحنه نداشت و بارها در برنامه‌اش به راحتی از اضافه‌ وزن، تلاش‌ برای کاهش وزن و حتی تجربیات تلخ دوران کودکی و سوءاستفاده‌هایی که از او شده بود‌، سخن گفت. همین ویژگی‌ها بود که او را نزد بسیاری از مخاطبانش به ویژه زنان، فارغ از هر نژاد و رنگ پوستی، باورپذیر می‌کرد. اپرا در برنامه‌ خود میزبان مهمانان سرشناس و آد‌م‌های معمولی بود و بسیاری بر این عقیده‌اند که او حتی بر نحوه گفت‌وگو‌ی مردم با یکدیگر نیز تأثیر گذاشت.

    [/size]

    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]
    [/align][align=CENTER]
    [/align][/align][/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  2. #12
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    Jul 2007
    سن
    32
    نوشته ها
    5,908
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال

    RE: درسی از زندگی

    این زن واقعاً دوست داشتنیه ;)

  3. #13
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [align=RIGHT][size=x-large]عشق بدون قید و شرط[/size]

    [/align][align=RIGHT] [size=x-large]سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: «پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»[/size] [size=x-large] پدر و مادر او در پاسخ گفتند: «ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»[/size] [size=x-large] پسر ادامه داد : «ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.»[/size] [size=x-large] پدرش گفت: «ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»[/size] [size=x-large] پسر گفت: «نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.»[/size][size=x-large] آنها در جواب گفتند: «نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.»[/size] [size=x-large] در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.[/size][size=x-large]
    [/size]
    [size=x-large]چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.[/size] [size=x-large]پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.[/size][size=x-large] [/size][size=x-large] با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.[/size] [size=x-large]پسر آنها یک دست و پا نداشت...[/size][size=x-large]
    [/size]
    [/align][align=RIGHT]
    [/align][align=CENTER] [size=xx-large]حتی زمانی که تردید داریم قلب ما در یقین است[/size][/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  4. #14
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    نوشته ها
    1,392
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال

    RE: درسی از زندگی

    [size=x-large]یک[/size][size=x-large] [/size][size=x-large]تمثیل[/size][size=x-large] جالب[/size][size=x-large] [/size][size=x-large]برای[/size][size=x-large] [/size][size=x-large]راز زندگی[/size][size=x-large]...[/size]
    [size=medium]
    هرگاه احساس میکنید حجم کارهایتان بیش از ظرفیت و توان شماست، آنگاه که احساس میکنید که 24 ساعت شبانه روز برایتان کافی نیست، شیشه ی خالی سس و دو فنجان قهوه را در خاطرتان زنده کنید:
    [/size]
    [size=medium]
    استاد دانشگاه شروع به تدریس کرد او بی آنکه حرفی بزند یک شیشه خالی بزرگ سس را به دانشجویان نشان داده سپس آن را پر از توپ پینگ پنگ کرد واز دانشجویان خواست تا اظهار نظر کنند. آنها گفتند شیشه پرپر شده است پس از آن مقداری سنگ ریزه درشیشه ریخت شیشه را آنقدر تکان داد تا فضای خالی بین توپ ها پرشد. او مجدداً نظر دانشجویان را پرسید، آنها دوباره گفتند شیشه پرپر است سپس مقداری ماسه در همان شیشه ریخت وبه آرامی تکان داد تا فضای بین سنگ ریزه ها با ماسه اشغال شد و به دانشجویان گفت آیا شیشه پر پر است؟ آنها با حالتی وصف ناشدنی گفتند: بله. دانشجویان که فکر نمی کردند استاد قدم دیگری به جلو بردارد با تعجب دیدند او از زیر میز دو فنجان قهوه را در شیشه ریخت تا فضای بین ماسه ها لبریز شد. شلیک خنده از کلاس برخواست پس از آن که کلاس ساکت شد استاد به دانشجویان گفت به خاطر داشته باشید این شیشه ظرف زندگی شماست! توپ های پینگ پنگ نماد چیزهای بسیار مهمی هستند. مانند خدای شما، خانواده ی شما، بچه هایتان، سلامت شما، دوستانتان و... سنگ ریزه ها نماد چیزهایی هستند مانند شغل، خانه و اتومبیلتان. ماسه ها چیزهای کوچک تری درزندگی هستند.
    [/size]

    [size=medium]او ادامه داد اگر شما در وهله ی اول فقط ماسه در شیشه بریزید جای برای سنگها و توپها باقی نمی ماند و این مصداق زندگی شماست اگر تمام وقت وانرژی خود را صرف چیزهای کم اهمیت کنید، جای برای چیزهای مهم زندگی باقی نمی گذارید.[/size]

    [size=medium]
    توجه داشته باشید که به خودتان ظلم نکنید و شادتان را از دست ندهید با بچه هایتان بازی کنید. به سلامت خود بپردازید، جوان بمانید و مطمئن باشد برای تمیز کردن خانه و منظم کردن لوازم آن وقتی باقی میماند. اول از توپها مراقبت کنید، آنها واقعاً در درجه اول اهمیت قرار دارند، بقیه نقش ماسه را دارند.
    [/size]

    [size=medium]
    یکی از دانشجویان دستش را به نشانه سؤال بلند کرد و گفت قهوه نماد چیست؟
    [/size]

    [size=medium]استاد با لبخند پاسخ داد مهم نیست که چقدر زندگیتان پر مشغله است، هر قدر گرفتار باشید فرصتی برای نوشیدن دو فنجان قهوه با یک دوست را پیدا خواهید کرد... [/size]

  5. #15
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی


    [size=small] پیرزنی 91 ساله بعد از یك زندگی شرافتمندانه چشم از جهان فرو بست. وقتی خدا را ملاقات كرد از خدا چیزهایی پرسید كه همواره دانستن آنها باعث آزارش شده بود.
    مگر غیر از این است كه تو خالق بشر هستی؟ مگر غیر این است كه همه را یكسان و برابر آفریدی؟ پس چرا مردم با هم رفتار بد دارند؟

    خدا جواب داد هر انسانی كه وارد زندگیتان می شود درسی را به شما می آموزد و با این درسهاست كه چیزهای مختلفی از زندگی، مردم و ارتباطات اجتماعی فرا می گیرید.

    پیرزن كاملا گیچ شده بود، پس از آن خداوند شروع به شكافتن مساله نمود. وقتی شخصی به تو دروغ می گوید به تو می آموزد كه حقیقت همیشه آن گونه نیست كه وانمود می كنند پس تو می فهمی كه صداقت همیشه آشكار نیست. اگر می خواهی از درون قلبهایشان مطلع شوی باید نقابهایی را كه زده اند كنار بزنی و ماسك خودت را هم برداری و اجازه دهی تا مردم خود واقعی تو را ببینند.

    وقتی كسی از تو چیزی را می دزدد به تو می آموزد كه هیچ چیز همیشگی نیست و اینكه همیشه قدر داشته هایت را بدان و از آنها نهایت استفاده را ببر ‌چرا كه ممكن است روزی آنها را از دست بدهی. حتی اگر این داشتنی ها، یك دوست خوب یا پدر و مادر و یا عزیزترین شخص زندگیت باشد. چرا كه فقط امروز آنها در كنار تو هستند و باید قدر آنها را بدانی. وقتی كسی به زندگیت لطمه و خسارتی وارد می كند به تو می فهماند كه پیمانهای انسانی ترد و شكننده هستند. پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترین كار ممكن است كه می توانی انجام دهی.

    وقتی كسی تو را تحقیر كرد به تو می آموزد كه هیچ دو نفری مثل هم نیستند. اگر با مردمی مواجه شدی كه با تو فرق داشتند، از ظاهر وعمل آنها در موردشان قضاوت نكن به كنه و اصل آنها رخنه كن و آنگاه از قلبت نظر سنجی كن . وقتی كسی قلب تو را شكست به تو می آموزد كه دوست داشتن همیشه این معنی را نمی دهد كه شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد اما با این وجود به عشق پشت نكن چون وقتی شخص مناسبت را یافتی آرامش و لذتی را كه او همراه خود می آورد تمام سختی های گذشته ات را مبدل به نیك فرجامی خواهد كرد.

    وقتی كسی با تو دشمنی كرد به تو می آموزد كه هر كسی ممكن است اشتباه كند در این لحظه بهترین كاری كه می توانی انجام دهی این است كه آن شخص را بدون هیچ ریا و خودنمایی عفو كنی، بخشیدن كسانی كه باعث آزار شما می شوند مشكل ترین كاری است كه می توان انجام داد.

    وقتی كسی را كه دوست داشتی به تو خیانت می كند به تو می آموزد تا مقاوم نبودن در برابر وسوسه ها بزرگترین معضل بشر است. در برابر وسوسه ها مقاوم باشید كه اگر به این مهم عمل نمایید پاداشتان را میگیرید.

    وقتی كسی تو را فریب می دهد به تو می آموزد كه حرص و آز ریشه در بدبختی دارد.

    از ته دل آرزو كن تا رویاهایت به واقعیت بپیوندد این اصلا مهم نیست كه خواسته هایت چقدر بزرگ باشند. به موفقیت هایت بیندیش اما هرگز اجازه نده تا وسواس فكری بر اهدافت پیروز گردد. فكرهای منفی را در تله مثبت اندیشی نابود كن .

    وقتی كسی تو را مسخره می كند به تو می آموزد كه هیچ شخصی كامل نیست.

    مردم را با شایستگی هایی كه دارند بپذیر و كم و كاستی هایشان را تحمل كن.

    هرگز شخصی را بخاطر عیوبی كه قادر به كنترل آن نیست از خود طرد مكن . پیرزن كه تا این لحظه محو صحبت های خدا بود نگران این مساله شد كه هیچ درسی توسط انسانهای خوب به بشر داده نمی شود؟

    خدا گفت ظرفیت بشر برای دوست داشتن ، بزرگترین هدیه من به بشر است هر عملی كه از عشق سر می زند به تو درسی می آموزد.
    وقتی كسی به تو عشق می ورزد به تو می آموزد كه عشق ،‌مهربانی، فروتنی، صداقت، حسن نیت و بخشش می تواند هر نوع شر و بدی را خنثی نمایند.

    در برابر هر عمل خیر، عمل شری نیز وجود دارد این تنها بشر است كه اختیار كنترل و برقراری توازن بین اعمال نیك و بد را دارد.

    وقتی در زندگی كسی وارد می شوید ببینید می خواهید چه درسی به او بدهید...
    دوست دارید معلم عشق باشید یا بدی؟ و وقتی با زندگی دنیوی وداع گفتید برای من نیكی به ارمغان می آورید یا شر و بدی؟ برای خود راحتی بیشتر فراهم می سازید یا درد وعذابی سخت؟ شادی بیشتر یاغم بیشتر؟[/size]

    [align=CENTER] [/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  6. #16
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    Jul 2008
    سن
    19
    نوشته ها
    0
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال

    RE: درسی از زندگی

    زندگی را نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند !
    زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یک بار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل بستن بهراسیم !

  7. #17
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=small][align=RIGHT] [size=large]دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.[/size] [/align] [size=large] [/size][/size] [align=RIGHT] [size=large]
    پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.[/size]
    [/align][size=large] [/size] [align=RIGHT][size=large] [/size] [/align] [align=RIGHT][size=large] به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..." [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن." [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.." [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند .... [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ... [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] او در همان يك روز زندگی كرد. [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!" [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] [/size][/align] [align=RIGHT][size=large] زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است. [/size] [/align] [align=RIGHT]


    [align=CENTER][size=x-large]امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟ [/size] [/font]
    [/font][/align][/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  8. #18
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=x-large][size=xx-large]آهسـتـه مـردن[/size]

    به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

    اگر سفر نكنی،
    اگر كتابی نخوانی،
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
    اگر از خودت قدردانی نكنی.

    به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
    وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

    به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر برده‏ عادات خود شوی،
    اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،
    اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
    یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

    تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
    اگر از شور و حرارت،
    از احساسات سركش،
    و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
    و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
    دوری كنی.

    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
    اگر ورای رویاها نروی،
    اگر به خودت اجازه ندهی،
    كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
    ورای مصلحت‌اندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز كن![size=xx-large]
    [/size][/size]
    [align=CENTER][size=xx-large]امروز مخاطره كن!
    [/size][size=xx-large]امروز كاری كن!
    [/size][size=xx-large]نگذار كه به آرامی بمیری!
    [/size][size=xx-large]شادی را فراموش نكن![/size]



    اثر پابلو نرودا
    ترجمه احمد شاملو
    [/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  9. #19
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی

    [size=x-large]مصدق لرزان
    [/size]
    [size=large]
    [/size]
    [align=RIGHT][size=large]درروزهایی که دکتر محمد مصدق را دربیدادگاه فرمایشی شاه در لشگر 2 زرهی محاکمه می کردند ، کسانی به عنوان تماشاچی به دادگاه می رفتند که مجوز شرکت در آن را داشتند.
    در یکی از جلسات که خبرنگاران مطبوعات و عده ای از ماموران امنیتی حضور داشتند، ملکه اعتضادی نیز شرکت کرد وموضوع جلسه آن روز ، دفاع دکتر مصدق و وکیل مدافعش سرهنگ جلیل بزرگمهر و رد ادعا نامه دادستان ارتش سرهنگ حسین آزموده بود .

    هنگامی که مصدق باشور وهیجان از خدمات صادقانه اش به مردم و مملکت سخن می گفت و دستهای مرتعشش راحرکت می داد، ملکه اعتضادی که در ردیف تماشاچیان نشسته بود از جا برخاست و با صدایی بلند، رو به دکتر مصدق گفت : یک پیر مرد سیاسی که مملکت را به پرتگاه سقوط کشانده ، نباید در دادگاهی که به خیانت های او رسیدگی می کند، بترسد وبلرزد.[/size]
    [size=large]

    دکتر مصدق، رو به عقب برگرداند و گویندۀ این جملات را شناخت و گفت: خانم! منارجنبان اصفهان ، قرنهاست می لرزد و هنوز پا بر جاست.[/size]
    [size=large]

    از این پاسخ صریح و ابهام دار، اکثر حضار، حتی رئیس و منشی های دادگاه نیز به خنده افتادند و "خانم ملکه " با سر افکندگی بسیار در جایش نشست و پس از لحظاتی دیگر سالن دادگاه را ترک کرد .[/size]

    [/align]

    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]


    منبع : پژوهشنامۀ تاریخ مطبوعات ایران
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  10. #20
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    نوشته ها
    378
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال

    RE: درسی از زندگی

    [size=medium]وااااااااااااااااا ی من عاشق این جور مطالبم مرسی از همه دوستان[/size]

صفحه 2 از 15 نخستنخست 123412 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •