صفحه 15 از 15 نخستنخست ... 5131415
نمایش نتایج: از 141 به 146 از 146
  1. #141
    معاون تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مونث
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    18,434
    تشکر
    1,397
    تشکر شده 1,744 بار در 1,062 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    19

    Re: درسی از زندگی





    در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش می دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد . با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد:

    پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود و اشک از چشمانش سرازیر شد.

    با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد.

    او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.دیگر والدین در حال ناله و زاری بودندو او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام میدهد.ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود:

    آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟

    هشت ساعت به کندن ادامه داد.دوازده ساعت...بیست و چهار ساعت...سی و شش ساعت و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد پسرم!جواب شنید :

    پدر من اینجا هستم.پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد.پدر شما به قولتان عمل کردید.

    پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟

    ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم.وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.پسرم بیا بیرون. نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آوریدو هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند.


    موقع قول دادن به فرزندانمان دقت کنیم مبادا حرفی بزنیم که نتوانیم به آن عمل کنیم .
    فرزندان ما بیشتر از آنچه تصور می کنیم حرف های ما بزرگترها را جدی میگیرند و روی حرف ما حساب می کنند
    پس هرگز نا امیدشان نکنیم ...


    ویرایش توسط Artemis : 04-23-2014 در ساعت 07:43 PM

  2. #142
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: درسی از زندگی







    در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
    خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند. تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.
    وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می شدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی می کرد به همین خاطر تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی به همین دلیل
    از سرما یخ زده می مردند.
    ازاین رو مجبور بودند برگزینند یا خارها ی دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
    دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
    و این چنین توانستند زنده بمانند....



    بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنان را تحسین نماید.

    وقتي تنهاييم دنبال دوست ميگرديم ؛ پيدايش كه كرديم دنبال عيب هايش ميگرديم وقتي كه از دستش داديم در تنهائي دنبال خاطراتش ميگرديم...


    (ژان پل سارتر)

  3. #143
    معاون تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مونث
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    18,434
    تشکر
    1,397
    تشکر شده 1,744 بار در 1,062 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    19
    آهسته رو؛ زندگی همین است...

    ١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولووVolvo استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست.
    جهانى شدن (Globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيمو اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است.
    آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند،
    بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند....
    و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد.
    به عبارت ديگر:
    1-سوئد در حدود 450000 کيلومتر مربع وسعت دارد.

    2-سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.

    3-استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود 78000 نفر جمعيت دارد.

    4-ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.

    اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانمهر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت وبه محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمىسرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديمو همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودىساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمندولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.
    روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم.روز چهارم به همکارم گفتم:آيا جاى پارک ثابتى داري؟چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى؟ در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
    او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقتبراى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تربه در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.تو اين طور فکر نمي‌کني؟
    " ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد!"
    اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاىآهسته (Slow Food). اين جنبش مي‌گويد کهمردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافىبراى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشانوقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگىبه همراه دارد قرار مي‌گيرد.

    غذاى آهسته پايه جنبشبزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده ويک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد.
    نهضتى کهکميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.
    مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کارمي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند .
    آلماني‌هاساعت کار هفتگى را به 8/28ساعتتقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرتتوليدشان ٢٠% افزايشيافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتىنظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.
    البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کارکردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجامکارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجهبيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است.
    به معنىبرقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردنزمان آزاد و فراغت بيشتر است.
    به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است.
    به معنىبها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنىساده زندگى کردن است.
    هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادترو مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارىکه چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند.
    اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و دربارهاين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر،در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشترنياز دارند، فکر کنيم.

    ×بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سرزمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که براثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.
    ×بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خوددر آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنىتنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.
    ×همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين استکه هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکارمي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم.
    به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف:
    زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.


    من دکتر نیستم
    اما برایتان 10 دقیقه راه رفتن
    روی جدول های کنارِ خیابان را تجویز می کنم
    تا بدانید
    تعادل چیز مهمی است
    اما دیوانه بودن خیلی بهتر است ...


  4. #144
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    May 2013
    سن
    44
    نوشته ها
    166
    تشکر
    1,171
    تشکر شده 96 بار در 69 ارسال
    ﺩﺧﺘﺮک ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ. ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ ی ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮد!
    ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ ی ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ.

    ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ....
    ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ی ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ، ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ!!!

    ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ، بی پناه مانده ام... ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑث ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ می آییم.
    ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ.
    ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ: ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔاﻆت از ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩه اﻧﺪ!
    ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ: ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ، ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ، ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ ﻣﯿﺨﺍﻧﻪ ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.

    سکوت تنها پاسخی است که اصلاً ضرر ندارد

  5. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید rasool-f از ایشان تشکر کرده است:

    MARY-KHOSH (08-13-2015)

  6. #145
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    May 2013
    سن
    44
    نوشته ها
    166
    تشکر
    1,171
    تشکر شده 96 بار در 69 ارسال
    روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد...
    یک روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!
    یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
    یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
    یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!
    یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
    یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
    یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
    یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!
    یک فرد خوشبین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!
    سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد!
    آنکه مـــــــی تواند انــــــجام می دهد و آنکه نـــــــمی تواند انتــــــقاد می کند...!
    سکوت تنها پاسخی است که اصلاً ضرر ندارد

  7. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید rasool-f از ایشان تشکر کرده اند:

    eiham (11-16-2014),MARY-KHOSH (11-16-2014)

  8. #146
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    May 2013
    سن
    44
    نوشته ها
    166
    تشکر
    1,171
    تشکر شده 96 بار در 69 ارسال

    تغییر.........

    تغییر.........
    عقاب می تواند 70 سال زندگی کند...
    اما..
    به 40 سالگی که میرسد چنگالهای بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمیتوانند طعمه را گرفته و نگاه دارند..
    نوک بلند و تیزش خمیده و کند میشود..
    بالهای کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار میگردد....
    آنگاه عقاب میماند و یک دو راهی!!!
    اینکه بمیرد یا اینکه روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند..
    واین روند مستلزم ان است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند.
    در آنجا نوک خود را به صخره می کوبد تا انجا که کنده شود...
    پس از آن منتظر میماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید..
    بعد از آن چنگالهایش را از جا در میاورد.. و پس از آن که چنگالهای جدیدش رویید عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش میکند...
    .
    .
    و پس از 5 ماه عقاب پرواز تولد مجدد را آغاز میکند..
    مدتها زندگی خواهد کرد.. برای 30 سال دیگر!!
    بسیار میشود که برای زیستن نیاز است تغییری را ایجاد کنیم....
    *همیشه برای اینکه در زندگی موفق باشید باید تغییر کنید..
    باید درد کشید..
    باید از آنچه دوست دارید بگذرید
    باید پر و بالتان را حرس کنید
    .
    .
    وگرنه.... باید بمیرید!!

    سکوت تنها پاسخی است که اصلاً ضرر ندارد

  9. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید rasool-f از ایشان تشکر کرده اند:

    eiham (08-13-2015),MARY-KHOSH (08-13-2015)

صفحه 15 از 15 نخستنخست ... 5131415

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •