صفحه 1 از 18 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 172
Like Tree3Likes

موضوع: جلوه های ماندگار

  1. #1
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    جلوه های ماندگار

    [size=xx-large]در این تاپیک از چهره های شاخص فرهنگی، هنری، علمی و ... ایران و جهان که نامشان به دلیل آثاری که خلق کردند ماندگار شده، یادی میکنیم و آنچه را که میل داریم اعم از زندگینامه، گزیده آثار، پرتره و یا حتی احساس شخصی خود، مینویسیم. این تاپیک ادای دینی است به بزرگانی که دوستشان داریم...[/size]

    [hr]
    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]




    [size=x-large]ژازه تباتباایی[/size]


    [size=large]من هیچ ورثه ای ندارم، به ویژه افرادی به نام خانواده
    مرغی هستم پرریخته، تنهای تنها ...


    ژازه شاعر، معمار، نمایشنامه نویس و مجسمه ساز آوانگارد که آثار بسیاری را به ثروت معنوی فرهنگ این سرزمین بخشید، او با تمام انسانهای دنیا یک تفاوت کوچک داشت، و آنهم این بود که او مالک خودش بود. او تنها بود و تنها ماند، اما شوق جوشان هنر در دل او عشق آفرید و برای مردم دیارش دست به خلق معجزه زد. اما در دیار خود ناشناخته ماند...
    [/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  2. #2
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    Re: جلوه های ماندگار

    [align=CENTER][size=large]بـــه نـــام عشــــق[/size][/align][size=large]
    [size=x-large]
    «یک روز نویسنده و یک روز نقاش از خواب برمی خیزم و یک روز شخص دیگر. و این آتش، درون من همیشه هست، ولی من قالب را هر روز یک جور می یابم، باید حرفی داشت، شکل بیان پیدا می شود»[/size]
    [/size]





    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]



    [size=medium]
    ژازه تباتباایی(خود وی نامش را از علی طباطبایی به این نام تغییر داده بود) در سال 1309 زاده شد. شهرت او امروزه بیشتر به خاطر ساختن مجسمه های فلزی، با قطعات مستهلک به روش اسمبلاژ میباشد. در جوانی داستانهایی نوشت و چند نمایشنامه را بروی صحنه برد. داستان «پسر کوچک» را در سال 1325 چاپ کرد.

    او اولین نمایشگاه نقاشی خود را که از نقاشیهای مینیاتور تشکیل شده بود، برپا نمود و پس از تحصیل در رشته های کارگردانی و نقاشی، اولین نگارخانه ایران را با نام «نگارخانه هنر جدید» تاسیس کرد.
    ژازه را از پیشگامان مکتب نقاشی سقاخانه میدانند. این مکتب که در دهه های 30 و 40 شمسی شکل گرفت، شاید از معدود مکاتب منسجم نقاشی در ایران می باشد.[/size]



    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]



    [size=medium]
    آثار ژازه، نمونۀ کاملی از دغدغه های هم نسلانش بود. وی در باره فرهنگ و هنر فلکلور ایران شناخت عمیقی داشت. به همین دلیل در آثارش درونمایه های اصیل و ریشه دار هنر سنتی ایران در قالب المانهای مدرن، روایتی نو از جریانهای آوانگارد هنری در ایران را پدید آورد که بر بسیاری از هنرمندان ایرانی تاثیر بسزایی گذاشت .

    مجسمه ها و نقاشیهای ژازه در فستیوالهای کشورهای گوناگون، چندین جایزه بین الملی را به خود اختصاص داده است. بسیاری از آثار وی هم اکنون در موزه های لوور، متروپولیتن، پریوات کلکسیون، هنرهای معاصر تهران و چند مجموعۀ شخصی از جمله مجوعه های شخصی فرح دیبا، امیرعباس هویداو جیمی کارتر قرار دارد.
    خسرو سینایی کارگردان بنام ایرنی، دو فیلم با نامهای «شرح حال» و «کوچۀ پائیز» در سالهای 1347 و 1376 دربارۀ آثار و زندگی ژازه ساخت.

    و سرانجام ژازه تباتباایی، مردی که به رغم نقش تعیین کننده اش در هنرمعاصر ایران، در دیار خود آنچنان که لایقش بود شناخته نشد، در سال 1386 درزادگاهش تهران چشم از جهان فرو بست. [/size]


    [size=large]او تنها آمد و تنها رفت؛
    او در خاک این سرزمین، عشق و آرزو کاشت،
    و برای خودش «هیچ » برداشت کرد،
    اما خوشه های شاهکار عشق و آرزو را به ملتش هدیه کرد، ملتی که او را نشناختند...[/size]



    [size=xx-large]
    این تاپیک به افتخار ژازه و به احترام او و جلوه ماندگارش، با نام ژازه تباتبا ایی آغاز شد.
    [/size]

    [size=medium]روانش جاویدان باد.[/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  3. #3
    کاربر ارزشمند
    تاریخ عضویت
    Feb 2009
    نوشته ها
    32,329
    تشکر
    1,900
    تشکر شده 1,031 بار در 839 ارسال

    Re: جلوه های ماندگار



    هانیبال الخاص

    هانیبال الخاص تولد ۲۶ خرداد ۱۳۰۹
    کرمانشاه
    مرگ ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ (۸۰ سالگی)
    تورلاک , کالیفرنیا
    زمینه فعالیت نقاش، منتقد هنری، مترجم، نویسنده
    ملیت ایرانی
    اهل ایران، کرمانشاه
    مذهب مسیحیت، کاتولیک
    پیشه نقاش، منتقد و مدرس هنری، مترجم و نویسنده

    الخاص از نقاشان نوگرای معاصر ایران بود که بیش از سی و پنج سال از زندگیش را در آموزش سپری کرد اما همواره نقاشی بر کارهای دیگرش سایه افکنده بود. وی که آغازگر طراحی فیگوراتیو در نقاشی نوگراست و یکی از تاثیرگذارترین نقاشان و مدرسان هنری برجریان هنر معاصر نقاشی ایران بود.

    زندگی
    او در ۱۳۰۹ از پدر و مادری آشوری در کرمانشاه به دنیا آمد ولی چون پدرش کارمند گمرک بود، هر چند وقت یکبار از شهری به شهری دیگر می‌رفت.

    در چهارده‌سالگی برای اولین بار توسط جوانی به نام آلکسی گیورگیز که نقاشی را در روسیه فرا گرفته بود، با رنگ و روغن آشنا شد. هانیبال با اشتیاق به نزد او می‌رفت و پالت (تخته شستی) او را پاک می‌کرد. رنگ‌ها را برایش می‌چید و به نقاشی‌هایش نگاه می‌کرد. و به گفتهٔ خودش «گاهی هم کاغذ و رنگ به من می‌داد و می‌گفت نقاشی کن.»

    بعدها او نقاشی را به صورت جدی نزد استاد جعفر پتگر دنبال کرد. وی دو سال و نیم در کلاس پتگر آموزش کلاسیک نقاشی دید و سپس به آمریکا رفت. او در آنجا مشغول تحصیل در رشتهٔ طب شد، اما این رشته رها کرد و ابتدا فلسفه و سپس نقاشی خواند و در رشته ایلوستراسیون (تصویرسازی) لیسانس و فوق لیسانس گرفت. در سال ۱۹۵۶ میلادی لیسانس هنرهای تجسمی و در سال ۱۹۵۸ فوق لیسانس همین رشته را از انستیتوی هنر شیکاگو (ایلی نوی) گرفت.

    از همان آغاز کار، هانیبال احساس کرد که انسان برای او از هر موضوع دیگری جالب‌تر است: «خیلی دوست داشتم به قیافه و نگاه آدم‌ها فکر کنم و عمق عواطف، اندوه، تکبر، خودخواهی، مهربانی آنها را دریابم.» و همچنین او گفته بود: «در دانشگاه، از کلاس کشیدن اندام انسان‌ها لذت می‌بردم. بیشتر دوست داشتم بروم در کلاس‌های مدل زنده، نقاشی کنم. در همان کلاس بود که برای اولین بار کارهای ذهنی کردم. آن کار ذهنی پر از صورت‌های آدم بود. تخیلات بیشتر روی کارهایی بود که در آن اندام انسان و چهرهٔ انسان بود، ولی اولین باری که در کارهایم موضوعی را نگه داشتم و تکرارش کردم و بعدها به صورت امضاء کارهای من شد، وفور آدم بود.» به گفتهٔ خودش، او در آغاز کار خیلی بی‌برنامه بود: « یک صورت اینجا و یک صورت آنجا می‌گذاشتم؛ یک اندام را اینجا و یک اندام را آنجا. بعد کم کم پرداختم به پیوند آنها، اولین رابطه‌ای که در ایران زیاد به آن برخوردم، صف بود. آدم‌های پشت سر هم ایستاده، صف دراز آدم‌ها. از اینجا تا ابتدا و تا بی‌نهایت، تا قیامت دارند می‌روند و حتا یک زمانی تابلوهایی داشتم که چیزی نبود جز صف‌های مختلف آدم. چپ و راست می‌رفتند تا ناپدید می‌شدند.»

    الخاص در هنرستان پسران، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکدهٔ مانتیسلو ایالت ایلینویز آمریکا و دانشگاه آزاد درس داد. هانیبال الخاص چهار کتاب در زمینهٔ آموزش هنر تالیف کرد و برای ده‌ها کتاب طرح روی جلد کشید. او عضو دوره‌های مختلف دوسالانه نقاشی معاصر ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ بود و مدت دو سال گالری گیل گمش را که از اولین گالری‌های معاصر ایران بود، اداره کرد. در دهه پنجاه نیز چهار سال در روزنامه کیهان نقدی هنری نوشت.
    بعد از انقلاب به عضویت شورای هنرمندان و نویسندگان ایران درآمد و در سال ۱۳۵۸ عضو هیئت اجرائی آن شد. او به همراه عده‌ای از هنرمندانی که به حزب توده گرایش داشتند، دیوارهای سفارت آمریکا در تهران را که توسط دانشجویان پیرو خط امام اشغال شده بود با طرح‌ها و نگاره‌های ضدامپریالیستی نقاشی کرد. در سال ۱۳۶۴ به‌دنبال مشکلاتی که در دهه ۶۰ برای روشنفکران و هنرمندان به‌وجود آمده بود از ایران خارج شد و در امریکا به زندگی خود ادامه داد. سوای هنر نقاشی که دلمشغولی اصلی او بود، هانیبال الخاص به شعر هم عشق می‌ورزید.

    فعالیت‌های کاری
    تولید صدها متر نقاشی بر روی بوم٬ کاغذ و نقاشی دیواری
    برپایی بیش از ۱۰۰ نمایشگاه خصوصی و ۲۰۰ نمایشگاه گروهی در ایران، اروپا، کانادا، آمریکا و استرالیا
    وی ۳۵ سال به تدریس مشغول بود از جمله:

    ۵ سال در هنرستان پسران
    ۶ سال در دانشکدهٔ مانتیسلو ایالت ایلینویز آمریکا با سمت مدیرگروه و دانشیار
    ۱۷ سال در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران،
    ۷ سال به طور موقت در دانشکده هنر دانشگاه آزاد تدریس کرد.
    افزون بر تدریس نقاشی او:

    در سال ۱۳۵۹ نگارخانه گیلگمش را که یکی از نخستین نگارخانه‌های معاصر ایران بود در تهران تاسیس کرد و ۲ سال مدیر آن بود.
    از سال ۱۳۵۳ به مدت ۴ سال در روزنامه کیهان نقد هنری نوشت.طراحی روی جلد ده‌ها کتاب و مصور سازی اشعار مختلف را انجام داد.
    ۴ کتاب در بارهٔ آموزش هنر تالیف کرد و چندین کتاب به زبان فارسی یا آشوری ترجمه کرد.
    آثار
    الخاص تاکنون به جز هزاران تابلوی کوچک و بزرگ، ۳۰۰ متر مربع نقاشی دیواری و نیز ۳ پردهٔ ۱۵ قطعه‌ای و ۴ پردهٔ ۸ قطعه‌ای آفریده‌است. یکی از مهم‌ترین آثار هانیبال تابلوی ۱۵ قطعه‌ای آفرینش می‌باشد. وی در سال ۱۳۸۱ در موزهٔ آزادی ۵۰ سال نقاشی خود را (۳ سال دیرتر) جشن گرفت.

    وی که تا کنون برای ده‌ها کتاب روی جلد کشیده و شعر مصور کرده، خود نیز ۴ کتاب در آموزش هنری تالیف کرده‌است.
    الخاص علاوه بر نقاشی به ادبیات نیز توجه داشته، چون پدر و عمویش هم هر دو از شعرای بنام زبان آشوریاند. او هزاران بیت، دوبیتی، هایکو، قصیده، منظومه و غزل سروده و ۱۵۰ غزل حافظ را به زبان آشوری، (همراه با بیش از ۵۰ تصویر از آثار خودش) با حفظ وزن و قافیه و معنا و طنز، ترجمه کرده‌است که حاصل سی سال تلاش پیگیر اوست. از نیما یوشیج ، ایرج میرزا ، میرزاده عشقی و پروین اعتصامی نیز آثاری را به آشوری برگردانده‌است.


    نمایشگاه‌ها
    تا کنون بیش از ۱۰۰ نمایشگاه اختصاصی و بیش از ۲۰۰ نمایشگاه گروهی در ایران، اروپا، کانادا٬ آمریکا و استرالیا داشته‌است.

    هانیبال در نمایشگاه‌هایش با طنز و ابتکارهای مختلف مانند: برقراری هپنینگ‌ها ، انتخاب محیط انبار برای نمایشگاه ، حواله کردن بیل(!) ، نقاشی‌های پر از هزلیات عبید زاکانی و مولوی کوشیده تا سلیقهٔ نمایشگاه روهای مقرراتی را به هم بزند.

    چند جمله از هانیبال الخاص
    غرب را بی فرهنگانه تقلید نکنید، آخرین ایسم مهم‌ترین یا بادوام‌ترین شیوه نیست.
    دروغ کم گفته‌ام و این بزرگ‌ترین دروغم است!
    از سوسیالیستی که پس از مرگ عموی ثروتمندش می‌فهمد پول حلال مشکلات است خوشم نمی‌آید.
    من در نقاشی خود را رنگ شناس می‌دانم.
    از کسانی که واژه‌های دهاتی و عمله را به جای ناسزا به کار می‌برند بیزارم.
    اگر من در اروپا ۶۰ سال یک نانوای موفق بودم، احتمالاً برای بزرگداشت من دکانی را با تنوری زیبا هدیه می‌دادند!
    بیایید لا اقل در ارومیه از ساختمان‌های خرابه‌تان یا زمین‌های متروک، چهاردیواری دورش بکشید و تابلوهای مرا آنجا بگذارید، من تابلوهای زیادی دارم که به آنجا هدیه کنم.
    هر وقت نگاه می‌کنم که چطور شده که من نقاش شده‌ام، می بینم تصادف‌هایی بوده، امکاناتی در کنار من بوده که چه بسا دست خود من هم نبوده، یعنی اتفاق افتاده و من شده‌ام نقاش مردم از آویزان کردن نقاشی چهره ترس روانی دارند. باید این ترس را از بین برد. ما باید به فرهنگ دیواری خود که سطح بسیار نازلی دارد بیندیشیم.

    مرگ
    هانیبال الخاص روز سه شنبه، ۲۳ شهریور سال ۱۳۸۹، در سن ۸۰ سالگی درگذشت.

    او خرداد ماه ۱۳۸۹ به دلیل بزرگداشتی که شاگردانش در خانه هنرمندان ایران برای وی برگزار کرده بودند، به ایران سفر کرد و تمایل داشت در صورت تامین هزینه‌های بیماری و بیمه شدن در کشور خود بماند اما به دلیل محقق نشدن این، امر مرداد ماه به آمریکا بازگشت و ۲۳ شهریور به دلیل حاد شدن بیماری سرطانش و کهولت سن در ایالت کالیفرنیای آمریکا در گذشت. درگذشت هانیبال الخاص از قضا با برپایی نمایشگاه «هنر معاصر ایران» در گالری ماه مهر تهران مصادف شد که آثار او را نیز دربر دارد.

    وی در مصاحبه‌ای زندگی در هشتمین دهه زندگی خود را معجزه دانسته بود: "معجزه‌ای است چون تعداد بیماریهای من بسیار زیاد است ولی تا این سن رسیده‌ام. تا به حال سه بار قبلم را جراحی کرده‌ام. در کودکی مالاریا گرفتم. کلا از کودکی خیلی آدم سالمی نبودم. میانگین عمر افراد خانواده‌ام ۶۵ سال بوده و من فعلاً ۱۵ سال بیشتر عمر کرده‌ام.خوب این خیلی خوب است.



  4. #4
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    Re: جلوه های ماندگار

    [size=medium]فرخی یزدی[/size]

    [align=center][size=medium]شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام / تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام[/size][/align]
    شاعرانی که بر سر عقیده جان باخته باشند در قلمرو ادبیات فارسی انگشت شمارند. محمد فرخی یزدی یکی از آنهاست که به سال ۱۳۰۶ ه.ق در یزد متولد گردید.
    فرخی استعداد شعری و جوهر اعتراض را از همان ایام تحصیل در کار و کردار خود آشکار کرد و به سبب شعری که سروده بود از مدرسه اخراج شد. دیوان سعدی و مسعود سعد سلمان همدم جوانی او بود. به ویژه سعدی طبع شعر او را شکوفا ساخت. در همان آغاز جوانی سر از حزب دموکرات یزد در آورد و به گناه شعری که در ستایش آزادی و خطاب به حاکم یزد ساخته بود، ضیغم الدوله قشقایی حاکم یزد لبهای وی را دوخت و به زندانش افکند.



    [align=center][size=medium]گر در همه شهر، یکی نیشتر است / در پای کسی رود که درویش‌تر است
    با این همه راستی که میزان دارد / میل از طرفی کند که زر بیش‌تر است
    [/size]
    [/align]

    سه چهار سالی از امضای مشروطیت می گذشت که به تهران رفت و یک سال بعد از انتشار روزنامه طوفان همت گماشت و طی مقالات آتشین و انتقادآمیز به جنگ استبداد و بی قانونی رفت. در دوره هفتم مجلس مردم یزد او را به وکالت برگزیدند و فرخی جزو جناح اقلیت مجلس با هیأت حاکمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان را که تعطیل شده بود، بار دیگر منتشر ساخت که باز به حکم دولت توقیف شد و فرخی تحت فشار قرار گرفت تا آنکه ناگزیر شد ایران را ترک کند و از راه مسکو به برلن برود.


    [align=center][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]


    فرخی در سال ۱۳۱۲ش. به تهران بازگشت و در کنار دیگر آزادی خواهان. با قرارداد۱۹۱۹ وثوق الدوله به مخالفت برخاست. یک بار در زندگی سیاسی خود از سوء قصد جان سالم به در برد، یک بار هم در زندان دست به خودکشی زد اما به این کار توفیق نیافت، تا اینکه در سال ۱۳۱۸ش. در زندان به طرز فجیعی با تزریق آمپول هوا به قتل رسید.
    غیر از مقاله های سیاسی آتشین، از فرخی دیوان مختصری حاوی غزلیات و رباعیات او برجاست که چندین بار در تهران چاپ شده است. گیرایی شعر او از عشقی و عارف و حتی نسیم شمال کمتر ولی از لحاظ اجتماعی پرارزش است. او بیشتر غزلسراست. محتوای غزل او نه عشق و عواطف شخصی بلکه سیاست و مسائل حاد اجتماعی است.


    [align=center][size=medium]آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی / دست خود زجان شستم از آزادی
    تا مگر به دست آرم دامن وصالش را / می روم به پای سر در قفای آزادی
    در محیط طوفانزای، ماهرانه در جنگست / ناخدای استبداد با خدای آزادی
    دامن محبت را گر کنی زخون رنگین / می توان تو را گفتن پیشوای آزادی
    فرخی زجان و دل می کند در این محفل / دل نثار استقلال جان فدای آزادی
    [/size]
    [/align]


    او در عصر خود، تنها شاعری بود که جهان بینی ثابتی داشت، بر خلاف بسیاری از شاعران آن زمانه لب به مدیحه سرایی و صله خواری نگشود و برعکس ، تمام عمر و توان خود را صرف مبارزه با استبداد نمود و سرانجام بر سر همین آرمان نیز جان باخت...[hr]
    [size=large]تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید. چرا که تنها یک سخن، یک سخن در میانه نبود: آزادی ... [/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  5. #5
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    Re: جلوه های ماندگار

    [size=medium]مایکل کیمن[/size]
    شاید خیلی از ما، سالها از موسیقی مایکل کیمن لذت برده ایم بی اینکه او را بشناسیم، حتی وقتی که رفت ...

    [align=center][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]


    مایکل کیمن در اپریل 1948 در شهر نیویورک متولد شد. پدرش دندانساز و مادرش معلم بودند. هردوی آنان علاقمند به موسیقی بودند و هنگامی که مایکل در مدرسه موسیقی نیویورک تحصیل میکرد، با کمک آنها نواختن ابوا و سپس کلارینت را آموخت. بعد از آن مایکل، هنگامی که به کالج جولیارد رفت، با مارتین فالترمن که بعدها با نام مارک اسنو، موسیقی فیلم the X-files را ساخت، ملاقات نمود و این آغاز یک دوستی بود.
    کیمن همچنین هنگامی که در نواختن ابوا و آهنگ سازی و تنظیم موسیقی ارکسترال مهارت پیدا میکرد، با هانس لن همکلاسی بود. مایکل با همراهی اسنو، لن و دورین رادینسکی، گروه New york rock & roll ensemble را تشکیل داد و قطعات موسیقی جالبی را به روی صحنه برد. آنها موسیقی راک اجراء میکردند، اما دستمایه های کیمن برای تصنیف کارهایش، مانند دیگر کارهای راک نبود.
    آنها فراک میپوشیدند و مایکل در اغلب قطعات، به همراه دوست قدیمی اش مارتین(مارک اسنو) دوئت (دونوازی) برای ابوا اجراء میکردند. وی سعی داشت ، جوهره تمها و ریتمهای پررنگ و جاندار راک را بر پایه های محکم و رنگارنگ اکستر فیلارمونیک بنا کند. او به زودی به فرم تلفیقی جدیدی دست یافت که زمان در گذر از سالهای بعد، اصالت آنرا گواهی داد.

    در دهه 1970 میلادی، ساخت موسیقی چندین فیلم بلند از سوی کمپانیهای هالیوود به مایکل پیشنهاد شد که موسیقی فیلم the next man از آنجمله است.


    كیمن تلاش های زیادی برای تلفیق موسیقی کلاسیک و راک (و زیر شاخه های آن ) انجام داد. نتیجه این تلفیق یک نوع موسیقی تکنیکی، اما عامه پسند شد. كیمن آهنگساز، رهبر اركستر و تنظیم كننده بسیار قابلی بود و طیف وسیع و ناهمگونی از آثار را به جای گذارد. از رهبری اركستر فیلارمونیك لندن تا همکاری تلفیقی با گروه Aerosmith که در شاخه هارد راک فعالیت داشتند. در آخرین سالهای دهه 70 ، کیمن برای گروه نامی پینک فلوید، در نقش تنظیم کننده و ناظر ارکستر، موسیقی فیلم و آلبوم THE WALL ظاهر شد و بزودی به جایگاهی که لیاقتش را داشت رسید.



    مایکل کیمن در دهه های بعد فعالیتهای بسیاری را انجام داد که برخی از آنها شهرت جهانی دارند. او دهها موسیقی فیلم و سریال کار کرد و با بزرگان موسیقی کارهای فراموش نشدنی را خلق کرد. در 1985 او، به همراه اریک کلاپتون، آهنگساز بزرگ سبک راک، به ساخت موسیقی متن سریال Edge of darkness _لبۀ تاریکی_ به سفارش شبکه BBC پرداخت. تم اصلی موسیقی متن این سریال که سالها پیش در ایران نیز پخش شد، بی تردید یکی بهترین نغمه های راک خلق شده تا به امروز میباشد. اقبال گسترده عمومی به این اثر درخشان و کسب جوائز متعدد از جشنواره های معتبر، زیبائی ماندگار آنرا به یاد می آورد.

    [align=center][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]

    از ديگر فعاليت های کیمن همكاري فنی با خوانندگاني چون: باب ديلن، راجر واترز، جرج هريسون، ديويد بووي، استينگ، راد استوارت ، برايان آدامز، و گروههايي مثل: ايروسميت، و همكاري با اركستر فيلارمونيك لندن و اپراي لا اسكالاي ميلان میباشد. کنسرت بزرگ S & M به همراه متالیکا و اركستر فيلارمونيك سن‌فرنسيسكو، بار دیگر از تنظیم و رهبری کیمن بهره میبرد و یکی از بیسابقه ترین کارهای موسیقی را با ابهتی شگفت انگیز بوجود آورد . برخورد نزدیکی بود بین دو دنیا و دو جریان کاملاً متفاوت، که برخی از ظاهربینان، آشتی بین این دو دنیا را محال میدانستند، ولی کیمن، در واپسین روزهای قرن بیستم، فضایی خلق کرد که ظاهراً تاکنون با این خصوصیت و کیفیت، منحصر بفرد بود. وی همچنین در سال 2002 در یک کنسرت unplugged از دیوید گیلمور ظاهر شد و آثار پینک فلوید را با روایتی نوین و فضایی کیهانی همراهی کرد.

    کیمن پس از ایجاد صدها اثر به یاد ماندنی موسیقی و کسب دهها جایزۀ بین الملی، سرانجام در نوامبر 2003 درگذشت ولی شاید آثار او زمان را در نوردد و همیشه نام او را زنده نگه دارد ...
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  6. #6
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    Re: جلوه های ماندگار

    [align=center][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]




    DAVID GILMOUR

    پیر مرد در لایو 8 ...
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  7. #7
    معاون تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مونث
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    18,434
    تشکر
    1,397
    تشکر شده 1,744 بار در 1,062 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    19

    Re: جلوه های ماندگار

    [align=justify][size=xx-large]سیمین بهبهانی[/size]


    [فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]

    [size=medium]سیمین بهبهانی شاعر و ادیب متولد ۱۳۰۶ تهران
    - لیسانس حقوق قضایی دانشگاه تهران
    - برنده ده ها جایزه علمی و آكادمیك به خاطر اشعار و غزلیاتش، از جمله جایزه بیژن جلالی
    - از معدود شاعرانی كه اشعارش به زبان های مختلف دنیا ترجمه شده است.
    - گزینه شعر «جامی گناه» او به زبان انگلیسی ترجمه شده و در دانشگاه نیویورك منتشر شده است.
    - برخی از آثار او عبارتند از: جای پا، چلچراغ، مرمر، رستاخیز، خطی زسرعت و از آتش،دشت ارژن و ...
    - زن برگزیده سال ۱۳۷۷ از سوی بنیاد جهانی پژوهش های زنان
    - برنده جایزه لیلیان هیلمن و راشیل هامت از طرف سازمان نظارت بر حقوق بشر ۱۳۷۸
    - ترجمه ۱۰۳ شعر او به زبان انگلیسی در مجموعه ای تحت عنوان «فنجانی از آفتاب»
    - ترجمه ۱۰۲ شعر او دركتابی با عنوان «آن سوی واژه ها» در آلمان
    ز شب خستگان یاد كن شبی آرمیدی اگر
    سلامی هم از ما رسان به صبحی رسیدی اگر
    به حجت در این داوری ز دوزخ نشان می دهم
    به دعوی، زخوش باوری بهشت آفریدی اگر
    [/size]

    [فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]

    [size=medium]مهرانه خالقی:برای نوشتن از بهبهانی باید قبل از هر چیز نگاه دوباره ای داشت به غزلیات او چه این غزلیات گذشته از تمام ویژگی های دیگرشان نشان دهنده حساسیت شاعر به موضوعات سیاسی و اجتماعی پیرامونش است. شاید او تنها غزلسرای معاصر ماست كه اگر جنگ می شود برای جنگ و اگر زلزله رخ می دهد برای زلزله می سراید و در این میان محدودیت و دست و پاگیری قاعده وزن و قافیه نه تنها مجال او را تنگ نمی كند، بلكه گستره ای می شود برای او كه خود را متعهد به رخدادهای پیرامون خویش نشان دهد كه سیمین بهبهانی شاعر درون نیست و گرفتار انتزاعات و تراوشات ذهن نمی شود. بلكه شاعر برون است و پیرامون. او برخلاف بسیاری از زنان روشنفكر و نویسنده و شاعر معاصر، دغدغه خود را كمتر دارد و بیشتر درد اجتماع و جامعه و مردم او را به شعر گفتن وامی دارد و شعر برای او عرصه پرداختن به تعهدات و ضرورت های انسانی از جنس مردم است و نه خود. علاوه بر این شعر بهبهانی گرچه از لطافت و زنانگی به حد اعلا بهره می برد اما فیمینیسم وزنانه نیست و اگر جایی هم دغدغه اش زن بوده است، نه از زاویه تنگ نگاه های مرسوم كه از نگاه یك طبیبی كه درد و محل درد را می شناسد به موضوع و مشكلات زنان می پردازد و قصد رو درروكردن زنان با مردان و بهره بردن از این آب گل آلود - بر خلاف بسیاری از روشنفكران زن معاصر- را ندارد.
    ... سخن آنگه از آب گو، سرابی ندیدی اگر /
    بدین خالی آسمان، میفروز خورشیدمان /
    به پندار و وهم و گمان چراغی خریدی اگر /
    و باید از آغازش بنویسیم. روزی كه به دنیا آمده است. باید بنویسیم سیمین بهبهانی (خلیلی) به سال ۱۳۰۶ در تهران، در خانواده ای صاحب فرهنگ و قلم متولد شد. «و اما گفتم كه زاده شدم در خانه بزرگ پدربزرگ؛ چون پیش از زادنم، مادرم همسر خود را به اشتغالاتش واگذاشته و به خانه پدری بازگشته بود. گویا مادر را تا آستانه مرگ كشیده بود نوزادی كه من بودم. زیرا نزدیك به دو منی وزن داشتم! مامای فرنگی خود را باخته بود و پدربزرگ با پای ناتوان بر بام خانه رفته و اذان گفته بود تا دخترش به سلامت فراغت یابد و یافته بود.
    به دایه سپرده بودندم، زیرا مادر چنان ناتوان شده بود كه شیر نداشت. و این دایه دختر دایی مادرم بود. (گویا راست است كه می گویند: «در روزگار پیش، مناصب موروثی بوده اند»)
    امیر تومان پیر كه دیگر كاری نداشت جز اندیشیدن به روزگار گذشته... سرگرمی تازه ای یافته بود: نوه نوزاد دومنی كه مجبور بودند روزهای عمرش را به دروغ بیفزایند تا از چشم زخم بیگانه آسیب نبیند. و البته دایه مهربان آنگاه كه زالوی فربه را به شیر بی اشتها می دید، تخم مرغی را با خطوط گرد زغالین سیاه می كرد و زیر فشار انگشت و پول خرد می شكست و گناه بی مبالاتی خود را به گردن «چشم شور» عمه و خاله بی گناه می انداخت و در باور او جز این گریزی نبود!» (۱)
    بهبهانی اما در كودكی اولین ماتم را تجربه می كند. مرگ پدربزرگ. چنانچه می نویسد: «پدربزرگ را دیدم در بستر بی هیچ نگاهی در چشم و بی هیچ كلامی بر لب و بی هیچ نقل و كلوچه ای در دست. مادر شیون می كرد و زنان سیاهپوش نیز. و مرگ در باور من معنای گنگی یافته بود، بی آنكه به واژه آن اندیشیده باشم.»
    و شاعر از همین جا طعم تلخ و گس مرگ را تجربه می كند. رؤیای كودكی از سر شاعر می پرد. نقل مكان و آغاز زندگی طاقت فرسای در غربت و ناتوانی. چه «پدر بزرگ میراثی بر جای نگذاشته بود و مادر ناچار بود برای اداره زندگی كار كند. در مدارس تازه پاگرفته آن روزگار به تدریس زبان فرانسه پرداخته بود. یك برادرش به دلایل سیاسی ناچار به گریز از مرگ محتوم و فرار از كشور شده بود و برادر دیگرش در زندان به سر می برد.»
    وقت درس و مدرسه آغاز می شود. شاعر را به كودكستان می سپرند. «در گوشه باغی پیوسته به كلیسای انجیلی تهران، در خیابان قوام السلطنه. هنوز هم گاهی از برابر در ورودی آن می گذرم... هر روز صبح در كودكستان، دوشیزه دولیتل را -كه كوچك نبود و پیر هم بود - می دیدم كه در برابر خدای به چهار میخ كشیده می ایستد و نیایش می كند.»
    در همین ایام است كه بیماری سختی به جان شاعر می افتد: «در زیر گوش راستم تورمی پدید آمده بود. هر روز كاسه ای تلخابه سیاه برابرم می گذاشتند كه: «بنوش!» اما تبم نمی برید.» بعدها این تلخی گله از همروزگارانش می شود و در این بیت می نشیند:
    همچو برگ بید و بیخ كاسنی تلخند، لیك
    تلخشان بیرون نكرد آسیب تب از پیكرم
    «سرانجام، پزشك با نیشتر دمل را شكافت، روزهای پیاپی، تكه ای تنزیب را با محلولی می آغشت و بیرحمانه در جای نیشتر فرو می كرد تا زخم بهبود یافت... پزشك فریاد های كودكانه ام را به «كولی گری» تعبیر می كرد و به مادرم می گفت: «این دختر انتقام تو را از زمانه خواهد گرفت!» (۲)
    «كولی گری» شاعر به صورت «كولی واره »ها در آمد و «انتقام» به این بیت بدل شد:
    گر بسوزند استخوانم در نیستان همچو نی
    گوید: «از ایشان گذشتم» ناله خاكسترم
    سالی بعد مادر شاعر به ازدواج دوباره تن می دهد. ازدواج دوم مادر مصیبتی است برای او. چنانكه می نویسد: «در خانه پدر دوم اندوهگین بودم كه مبادا مادر نیمی از محبتش را از من باز گرفته باشد. دایه او را بیش از پیش دوست می داشتم و آرامش را در سر نهادن بر سینه اش می جستم كه همیشه بوی دود و پیاز می داد...»
    با این حال تنها پناه شاعر نیز به دیار عدم می شتابد. «به سفر رفته بودیم، بی دایه، و هنگام بازگشتمان دایه دیگر در خانه نبود. مادرم می گریست و این بیت را زمزمه می كرد:
    یك روز صرف بستن دل شد به این و آن
    روز دگر به كندن دل زین و آن گذشت»
    بهبهانی در ایام دبستان و سال اول آن صاحب برادر و پسری دوقلو از پدر جدیدش می شود. می نویسد: مادرم دختری و پسری توأمان به دنیا آورده بود و من كارت پستال دختركی همسال خود را به مدرسه بردم و گفتم: خواهر من است؛ مادرم دیشب زاییده و آموزگار رندانه گفت: به همین بزرگی؟ و من در نماندم و گفتم: عكس را با برق بزرگ كرده اند!
    تراژدی دیگری اما در سنین جوانی برای شاعر اتفاق می افتد: «برادر توأمان بیمار شد. به بیمارستان بردندنش، اما مادر تنها بازگشت. با اندك فاصله پس از او خواهر دوساله هم بیمار شد، همان بیماری. شب را گذراند و صبح به حال خفقان افتاد. از خانه بیرون دویده بودم، بی كفش و با جفتی جوراب كه نیمه ای از هر لنگه مچاله و لوله روی برف و گل كشیده می شد و من می دویدم... سرگشته و ناتوان بازگشتم. پزشك از در خانه بیرون می رفت. سرافكنده و كیفی در دست. كسی بدرقه اش نمی كرد. به اتاق آمدم، مادركنار دیوار نشسته بود. حتی توان گریستن نداشت: مجسمه ای مومیایی و خشك. (۳)
    سال بعد اما خداوند برادری دیگر به او می دهد. كودكی رنجور كه ناچار به پانسیون می فرستندش و بیماری بچه بیش از پیش می شود و شاعر قبول می كند در ازای شبانه درس خواندن از او مراقبت كند.
    اولین شعرهای بهبهانی را مادرش كشف می كند كه خود ذوق سرودن داشت. «یك روز كه دست نوشته هایم را زیر بالشم یافته وخوانده بود، پرسید: شعر می نویسی؟ سرخ شدم و گریستم این دومین باری بود كه در برابر نگاه جست وجوگرش سرخ می شدم و می گریستم.»
    مادر شاعر اما اشعار او را برای پروین اعتصامی می خواند و شاعر پرآوازه از ذوق و علاقه، بهبهانی را می بوسد. وقتی رفتند مادر گفت: «او پروین اعتصامی است، بزرگترین شاعر زن. شاید نهانی آرزو می كرد كه روزی چون او باشم. در فروردین سال بعد پروین اعتصامی درگذشت، به بیماری حصبه، اما خاطره دیدارش در من نخواهد مرد و شاید گلی بر خاكم برویاند...»
    بهبهانی تحصیلات خود را در رشته حقوق قضایی به پایان می برد و از ۱۴ سالگی سرودن را با چهارپاره های نیمایی آغاز می كند و سپس به غزل روی می آورد. و این آغاز تحولی نو در غزل معاصر بود.
    شاعر تمام هستی اش شعر است. خودش معترف است كه «از آن هنگام كه در جامه سپید از خانه پدر بیرون خزیدم در شعر زیستم. اگر صفایی، نوری، طراوتی و رنگ و بویی بوده است در شعر است. درغزل هاست. دیگر جز در شعر با خود راست نگفته ام.»
    بهبهانی با نزدیكی شگفت آورش به زبان روزمره مردم و یافتن پاره های موزون در جملات عادی زبان، دموكرات ترین زبان شعر نوكلاسیك فارسی را خلق كرد. شعر او نشانگر درگیری عمیق ذهن شاعر، با رنج ها، شادی ها و مسائل مردم است.
    او كه به خاطر همین نوآوری ها در زبان و وزن غزل به «بانوی غزل» شناخته می شد و شعر عاشقانه اش، برتر از انواع دیگر شعرش می نشست؛ به تدریج شعرش را به تجلیگاه رنج ها، محرومیت ها و فریادهای مردم بدل كرد. او از معدود شاعران مطرح ایرانی است كه به جنگ ۸ ساله عراق و ایران توجه كرده است، و هم درباره قربانیان جنگ و هم دشواری های اجتماعی ناشی از آن شعر سروده است.
    واقعیت آن است كه سیمین بهبهانی به خاطر زن بودن مسائل مهم را نادیده نگرفته است. در جای جای شعر سیمین بهبهانی توجه به مسائل تبعیض نژادی وطن و دغدغه های انسان معاصر به چشم می خورد. بهبهانی تفكری فرامرزی دارد و استبداد را در هر جای جهان باشد به محاكمه می كشد. او ستایشگر شرافت انسان است.
    اعتبار اشعار بهبهانی از مرزهای ایران گذشته است. شعر او تاكنون به زبان های انگلیسی و آلمانی ترجمه شده است. گزینه شعر «جامی گناه» شش سال پیش به زبان انگلیسی توسط فرزانه میلانی و كاوه صفا ترجمه و در دانشگاه نیویورك منتشر شده است و این نقد توسط علی بهبهانی به فارسی برگردانده شده است.
    قالب مورد اقبال سیمین بهبهانی غزل است. او با لحنی مالیخولیایی كه از حسی ژرف و عشقی رمانتیك و پاس داشتن ساختار بنیادی شعر نشان دارد، غزل سروده است. او درونمایه را گسترش می دهد و سبك را گفتارگونه می كند.
    صفدر تقی زاده درباره شعر بهبهانی می گوید: «آنچه كه از درونمایه ۱۰۳شعر این گزیده سر بیرون می آورد، مسائل ناشی از قشری گری و تلفات ناشی از جنگ ایران و عراق است.بهبهانی در غزل جزئیات عینی را محورقرار می دهد. مثلاً مردی كه یك پا ندارد، بلكه دردناك تر از یك پانداشتن، سن كمتر از بیست سال اوست.
    سیمین بهبهانی به تنهایی با زبانی پاك، بی حشو و حافظ گونه، در عرصه غزل می تازد. در غزل او حتی خللی و نقصی نمی بینیم. از نظر تنوع اوزان هیچ كس نتوانسته است تا به امروز به مقام مولانا برسد اما سیمین بهبهانی به تنهایی توانسته است ۴۰ وزن به وزن غزل فارسی بیفزاید، ضمن اینكه زبان قوی و قدرتمند احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث در شهر او جریان دارد و در كنار این زبان، بهبهانی از زبان مردم چشم پوشی نكرده است.»

    «سیمین بهبهانی كلی گویی را در غزل، جزیی سرایی كرده است. غزل های او در نهایت سادگی، فوق العاده و بی نظیر است.» با سروده های او بیدار می شویم بیداری و آگاهی عمیقی در پس واژه های سیمین نهفته است و همانگونه که ارد بزرگ می گوید : بیداری بدون آگاهی امکان پذیر نیست .

    «غزل بهبهانی غزل مكالمه است. در غزل او تركیبات فوق العاده ای به چشم می خورد، شعر او در دوران معاصر تنها شعری است كه قابل تفسیر است. حتی شعر سعدی نیز در تاریخ ادبیات ایران قابل تفسیر نیست.»
    سروده بسیار زیبای خیال منی از این شاعره توانا تقدیم شما می کنم
    [/size]
    [فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]

    [size=medium]خیال منی

    چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی

    چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی

    چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر

    گمان برم که غم‌انگیز ماه وسال منی

    خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام

    لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی

    ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم

    سیاه‌چشمی و خود پاسخ سؤال منی

    چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف

    که آرزوی فریبنده‌ی محال منی

    هوای سرکشی‌ای طبع من، ‌مکن! که دگر

    اسیر عشقی و مرغ شکسته‌بال منی

    ازین غمی که چنین سینه‌سوز سیمین است

    چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی
    [/size][/align]

  8. #8
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    Re: جلوه های ماندگار

    دوستان عزیز شرکت کنید:flw:
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  9. #9
    معاون تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مونث
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    18,434
    تشکر
    1,397
    تشکر شده 1,744 بار در 1,062 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    19

    Re: جلوه های ماندگار

    [فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]



    [size=medium]فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.

    فروغ با مجموعه‌های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده‌ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

    بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.
    زندگینامه

    فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه[۱] کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

    پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پیش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقیق خواست تا این اشتباه را تصحیح کنند.[۲]

    فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

    فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.
    [/size]

    [size=x-large]ازدواج با پرویز شاپور
    [/size]
    [size=medium]فروغ فرخزاد و همسرش پرویز شاپور که بعد از وی جدا شد

    فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی[۲] با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود.

    فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش‌های عاشقانهٔ قلبم" منتشر گردید.[۳]
    [/size]
    [size=x-large]سفر به اروپا[/size]

    [size=medium]پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی در این دوره زبان ایتالیایی، فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.
    آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ

    آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

    در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم «خانه سیاه است» برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.
    [/size]
    [size=x-large]
    پایان زندگی
    [/size]

    [size=medium]آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد.

    فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ ار زبان خودش: «آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است» «من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.»
    [/size]
    [size=x-large]آثار[/size]
    [size=medium] اسیر شامل ۴۴ شعر
    دیوار
    عصیان، شامل ۱۷ شعر
    تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
    ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر
    [/size]
    [size=x-large]فروغ در آثار دیگران[/size]

    [size=medium]ناصر صفاریان در سال ۱۳۸۱ سه فیلم مستند با نام‌های جام جان، اوج موج و سرد سبز[۴] درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده‌است. همچنین در این فیلم عکس‌های منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده‌است.

    [/size]

    [فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]



    [size=medium]ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

    و این منم
    زنی تنها
    در آستانه ی فصلی سرد
    در ابتدای درك هستی آلوده ی زمین
    و یأس ساده و غمناك آسمان
    و ناتوانی این دستهای سیمانی
    زمان گذشت
    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
    چهار بار نواخت
    امروز روز اول دیماه است
    من راز فصل ها را میدانم
    و حرف لحظه ها را میفهمم
    نجات دهنده در گور خفته است
    و خاك � خاك پذیرنده
    اشارتیست به آرامش
    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
    در كوچه باد می آید
    در كوچه باد می آید
    و من به جفت گیری گلها می اندیشم
    به غنچه هایی با ساق های لاغر كم خون
    و این زمان خسته ی مسلول
    و مردی از كنار درختان خیس میگذرد
    مردی كه رشته های آبی رگهایش
    مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
    بالا خزیده اند
    و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
    تكرار می كنند
    ــ سلام
    ــ سلام
    و من به جفت گیری گلها می اندیشم
    در آستانه ی فصلی سرد
    در محفل عزای آینه ها
    و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
    و این غروب بارور شده از دانش سكوت
    چگونه میشود به آن كسی كه میرود این سان
    صبور
    سنگین
    سرگردان
    فرمان ایست داد
    چگونه میشود به مرد گفت كه او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
    در كوچه باد می آید
    كلاغهای منفرد انزوا
    در باغ های پیر كسالت میچرخند
    و نردبام
    چه ارتفاع حقیری دارد
    آنها تمام ساده لوحی یك قلب را
    با خود به قصر قصه ها بردند
    و اكنون دیگر
    دیگر چگونه یك نفر به رقص بر خواهد خاست
    و گیسوان كودكیش را
    در آبهای جاری خواهد ریخت
    و سیب را كه سرانجام چیده است و بوییده است
    در زیر پا لگد خواهد كرد ؟
    ای یار ای یگانه ترین یار
    چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
    انگار در مسیری از تجسم پرواز بود كه یكروز آن پرنده نمایان شد
    انگار از خطوط سبز تخیل بودند
    آن برگ های تازه كه در شهوت نسیم نفس میزدند
    انگار
    آن شعله بنفش كه در ذهن پاكی پنجره ها میسوخت
    چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
    در كوچه باد می آید
    این ابتدای ویرانیست
    آن روز هم كه دست های تو ویران شدند باد می آمد
    ستاره های عزیز
    ستاره های مقوایی عزیز
    وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
    دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
    ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد كرد
    من سردم است
    من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
    ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
    نگاه كن كه در اینجا زمان چه وزنی دارد
    و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
    چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
    من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
    من سردم است و میدانم
    كه از تمامی اوهام سرخ یك شقایق وحشی
    جز چند قطره خون
    چیزی به جا نخواهد ماند
    خطوط را رها خواهم كرد
    و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم كرد
    و از میان شكلهای هندسی محدود
    به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
    من عریانم عریانم عریانم
    مثل سكوتهای میان كلام های محبت عریانم
    و زخم های من همه از عشق است
    از عشق عشق عشق
    من این جزیره سرگردان را
    از انقلاب اقیانوس
    و انفجار كوه گذر داده ام
    و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدی بود
    كه از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
    سلام ای شب معصوم
    سلام ای شبی كه چشمهای گرگ های بیابان را
    به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می كنی
    و در كنار جویبارهای تو ارواح بید ها
    ارواح مهربان تبرها را می بویند
    من از جهان بی تفاوتی فكرها و حرفها و صدا ها می آیم
    و این جهان به لانه ی ماران مانند است
    و این جهان پر از صدای حركت پاهای مردمیست
    كه همچنان كه ترا می بوسند
    در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
    سلام ای شب معصوم
    میان پنجره و دیدن
    همیشه فاصله ایست
    چرا نگاه نكردم ؟
    مانند آن زمان كه مردی از كنار درختان خیس گذر می كرد...
    چرا نگاه نكردم ؟
    انگار مادرم گریسته بود آن شب
    آن شب كه من به درد رسیدم و نطفه شكل گرفت
    آن شب كه من عروس خوشه های اقاقی شدم
    آن شب كه اصفهان پر از طنین كاشی آبی بود
    و آن كسی كه نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
    و من درآینه می دیدمش
    كه مثل آینه پاكیزه بود و روشن بود
    و ناگهان صدایم كرد
    و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
    انگار مادرم گریسته بود آن شب
    چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر كشید
    چرا نگاه نكردم ؟
    تمام لحظه های سعادت می دانستند
    كه دست های تو ویران خواهد شد
    و من نگاه نكردم
    تا آن زمان كه پنجره ی ساعت
    گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
    چهار بار نواخت
    و من به آن زن كوچك برخوردم
    كه چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
    و آن چنان كه در تحرك رانهایش می رفت
    گویی بكارت رویای پرشكوه مرا
    با خود بسوی بستر شب می برد
    آیا دوباره گیسوانم را
    در باد شانه خواهم زد ؟
    آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
    و شمعدانی ها را
    در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
    آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
    آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
    به مادرم گفتم دیگر تمام شد
    گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد
    باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
    انسان پوك
    انسان پوك پر از اعتماد
    نگاه كن كه دندانهایش
    چگونه وقت جویدن سرود میخواند
    و چشمهایش
    چگونه وقت خیره شدن می درند
    و او چگونه از كنار درختان خیس میگذرد
    صبور
    سنگین
    سرگردان
    در ساعت چهار در لحظه ای كه رشته های آبی رگهایش
    مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
    بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تكرار میكنند
    ــ سلام
    ــ سلام
    آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
    بوییده ای ؟...
    زمان گذشت
    زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
    شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
    و با زبان سردش
    ته مانده های روز رفته را به درون میكشید
    من از كجا می آیم ؟
    من از كجا می آیم ؟
    كه این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
    هنوز خاك مزارش تازه است
    مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
    چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
    چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
    چه مهربان بودی وقتی كه پلك های آینه ها را می بستی
    و چلچراغها را
    از ساقه های سیمی می چیدی
    و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
    تا آن بخار گیج كه دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
    و آن ستاره های مقوایی
    به گرد لایتناهی می چرخیدند
    چرا كلان را به صدا گفتند ؟
    چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان كردند!
    چرا نوازش را
    به حجب گیسوان باكرگی بردند ؟
    نگاه كن كه در اینجا
    چگونه جان آن كسی كه با كلام سخن گفت
    و با نگاه نواخت
    و با نوازش از رمیدن آرمید
    به تیره های توهم
    مصلوب گشته است
    و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
    كه مثل پنج حرف حقیقت بودند
    چگونه روی گونه او مانده ست
    سكوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
    سكوت چیست به جز حرفهای نا گفته
    من از گفتن می مانم اما زبان گنجشكان
    زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
    زبان گنجشكان یعنی : بهار. برگ . بهار
    زبان گنجشكان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
    زبان گنجشكان در كارخانه میمیرد
    این كیست این كسی كه روی جاده ی ابدیت
    به سوی لحظه ی توحید می رود
    و ساعت همیشگیش را
    با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها كوك میكند
    این كیست این كسی كه بانگ خروسان را
    آغاز قلب روز نمی داند
    آغاز بوی ناشتایی میداند
    این كیست این كسی كه تاج عشق به سر دارد
    و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
    پس آفتاب سر انجام
    در یك زمان واحد
    بر هر دو قطب نا امید نتابید
    تو از طنین كاشی آبی تهی شدی
    و من چنان پرم كه روی صدایم نماز می خوانند ...
    جنازه های خوشبخت
    جنازه های ملول
    جنازه های ساكت متفكر
    جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
    در ایستگاههای وقت های معین
    و در زمینه ی مشكوك نورهای موقت
    و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
    آه
    چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
    و این صدای سوتهای توقف
    در لحظه ای كه باید باید باید
    مردی به زیر چرخهای زمان له شود
    مردی كه از كنار درختان خیس میگذرد
    من از كجا می آیم؟
    به مادرم گفتم دیگر تمام شد
    گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد
    باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
    سلام ای غرابت تنهایی
    اتاق را به تو تسلیم میكنم
    چرا كه ابرهای تیره همیشه
    پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
    و در شهادت یك شمع
    راز منوری است كه آنرا
    آن آخرین و آن كشیده ترین شعله خواب میداند
    ایمان بیاوریم
    ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
    ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
    به داسهای واژگون شده ی بیكار
    و دانه های زندانی
    نگاه كن كه چه برفی می بارد ...
    شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
    كه زیر بارش یكریز برف مدفون شد
    سال دیگر وقتی بهار
    با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
    و در تنش فوران میكنند
    فواره های سبز ساقه های سبكبار
    شكوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
    ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
    [/size]

  10. #10
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    Re: جلوه های ماندگار

    [size=medium]به خاطر پستهای زیبا و کیفیت کار شما ممنونم. انگار جلوه های شما ماندگار ترند!
    منتظر ارسالهای بعدی الهام عزیز و دیگر دوستان هستیم:flw:[/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


صفحه 1 از 18 12311 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •