صفحه 3 از 18 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 172
Like Tree3Likes

موضوع: جلوه های ماندگار

  1. #21
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: جلوه های ماندگار

    [size=large]درگیرودارمصاحبه یی اززنده یاد احمد شاملو پرسیده می شود :"آیا هنر و سیاست جایی به هم می رسند؟"

    ابرمرد شعر و فرهنگ پارسی پاسخ می دهد:" آه بله، حتما. نرون شهر رم را به آتش می کشید و چنگ می نواخت. شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن می زد و غزل می گفت. بتهوون عظیم ترین سمفونی عالم را در ستایش شادی ساخت و هیتلر که آرزو داشت نقاش بشود، عظیم ترین رنجگاه تاریخ، کشتارگاه زاخسن هاوزن را. ناصرالین شاه هم شعر می سرود و هم نقاشی می کرد و نقاش می پرورد. اما، برای یک تکه طلا می داد سارق را زنده زنده پوست بکنند. انسان برایش با بادمجان تفاوتی نداشت. خب بله، یک جایی به هم می رسند: متاسفانه بر سر نعش یکدیگر."
    [/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  2. #22
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: جلوه های ماندگار

    [فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]



    معلم پای تخته داد می زد

    صورتش از خشم گلگون بود

    و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

    ولی آخر کلاسی ها

    لواشک بین خود تقسیم می کردند

    وان یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق می زد

    برای که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

    تساوی های جبری را نشان می داد

    با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

    غمگین بود

    تساوی را چنین بنوشت:

    «یک با یک برابر است...»

    از میان جمع شاگردان یکی برخاست

    همیشه یک نفر باید بپا خیزد

    به آرامی سخن سر داد:

    تساوی اشتباهی فاحش و محض است

    معلم

    مات بر جا ماند.

    و او پرسید:

    اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

    یک با یک برابر بود؟

    سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

    معلم خشمگین فریاد زد:

    آری برابر بود

    و او با پوزخندی گفت:

    اگر یک فرد انسان واحد یک بود

    آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

    وانکه

    قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

    پایین بود...

    اگر یک فرد انسان واحد یک بود

    آنکه صورت نقره گون

    چون قرص مه می داشت

    بالا بود

    وان سیه چرده که می نالید

    پایین بود...

    اگر یک فرد انسان واحد یک بود

    این تساوی زیر و رو می شد

    حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

    نان و مال مفت خواران

    از کجا آماده می گردید؟

    یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

    یک اگر با یک برابر بود

    پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

    یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

    یک اگر با یک برابر بود

    پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

    معلم ناله آسا گفت::

    بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

    یک با یک برابر نیست...
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  3. #23
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    Jul 2007
    سن
    32
    نوشته ها
    5,908
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال

    RE: جلوه های ماندگار

    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align][align=CENTER]
    [/align][align=CENTER]ا.گ و دخترش لیلی[/align][align=CENTER]1344[/align]

  4. #24
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: جلوه های ماندگار

    [size=large]آنتوان دو سنت اگزوپری (1900-1944)[/size]


    [size=medium](خالق شازده کوچولو)[/size]


    «آنتوان دوسنت اگزوپرى» در روز بيست و نهم ژوئن سال 1900 ميلادى در شهر «ليون» به دنيا آمد و در سى و يكم ماه جولاى منتهي به فاصله چهل و چهار سال، چشم از جهان فرو بست. وي در تابستان به دنيا آمد و در تابستان هم از دنيا رفت. وقتى كه او متولد شد، تنها شش ماه از تولد قرن بيستم مى گذشت. نام اصلي او « آنتوان ژان باپتيست مارى روژ اگزوپرى» بود، اما در خانه او را « تونيو» صدا مى زدند. والدين « تونيو كوچولو» هر دو از تبار اصيل و اشراف زادگان ولايات بودند و به اعتبار اينكه « قوش» پرورش مى دادند و پرندگان كوچك را شكار مى كردند، به آنها « قوشى ها» مى گفتند.
    سابقه تاريخى اين خانواده به جنگ هاى صليبى مى رسد. اين خانواده در اصل متعلق به منطقه مركزى فرانسه و ناحيه اى موسوم به « ليموزن» بودند. در شرح حال اين خانواده چنين آمده كه پدربزرگ پدر آنتوان همدوش «لافائيت» در جنگ هاى استقلال آمريكا جنگيده است. به « تونيو كوچولو» به خاطر طره تابدارش، خورشيد شاه لقب داده بودند!
    نام پدر اگزوپرى، ژان و نام مادرش، مارى بود. آنها در تاريخ 8 ژوئن سال 1896 ميلادى با هم ازدواج كردند. فرزندان اول و دوم آنها دختر بودند كه به ترتيب نامشان را مادلن و سيمون گذاشتند. آنتوان، اولين فرزند پسر آنها در روز 29 ژوئن سال 1900 ميلادى به دنيا آمد.
    دو سال بعد، يعنى در سال 1902 چهارمين فرزند خانواده كه پسر بود به دنيا آمد و نامش را فرانسوا گذاشتند و سرانجام پنجمين فرزند خانواده و سومين نوزاد دختر خانواده در سال 1903 متولد شد و نامش را گابريل گذاشتند. گابريل نور چشم آنتوان بود و بسيار به او علاقه داشت. طولى نكشيد كه مصيبت مرگ پدر خانواده، ضربه بزرگى به آنها وارد ساخت؛ بدين معنى كه در غروب روز 14 مارس سال 1904 پدر آنتوان اگزوپرى در ايستگاه راه آهن نزديك املاك خانواده همسرش گرفتار حمله قلبى شد و در حالى كه تنها چهل و يك سال داشت، فوت كرد! در اين زمان، هنوز آنتوان چهار سالش تمام نشده بود. مارى مادر جوان و بيوه كه در اين موقع تنها 28 سال داشته و درآمد ثابتى هم نداشت، با پنج فرزند كوچك، روزگار سختى را آغاز كرد.
    آنتوان تحصيلات اوليه را در مدارس نخبه كاتوليك گذراند. در مدرسه بچه ها او را تاتان صدا مى زدند. معروف است كه تاتان قبل از شروع كلاس براى بار دوم صبحانه مى خورد!
    وي قصد داشت وارد دانشكده نيروى دريايى شود، ولى در امتحان ورودى موفق نشد و به ناچار رشته مهندسى معمارى را انتخاب كرد. در اوايل دهه بيست ميلادى، به هوانوردى روى آورد و متوجه شد كه اين دقيقاً همان حرفه مورد علاقه اوست و تا هنگام مرگ همچنان هوانورد باقى ماند. اگزوپرى نخست در غرب آفريقا و سپس در آمريكاى جنوبى به عنوان بخشى از وظايفش، جان خود را به خطر انداخت؛ تا آنجا كه دوبار دچار سوانح هوايى وخيمى شد و به طور معجزه آسايي نجات يافت. در يكى از اين دو حادثه، نزديك ترين دوستش، مرمو به هلاكت رسيد و او به شدت متاثر شد. اگزوپرى اولين امتحان دانشگاهى خود را در ژوئن سال 1916 در سوربن گذراند و تنها دو نفر در آن امتحان قبول شدند، كه يكى از آن دو نفر بود. از همان دوران نوجوانى، تحمل اش نسبت به ناملايمات محيط و رفتار شاگردان مدرسه چشمگير بود. شاگردان مدرسه وقتى نمى توانستند او را به خاطر شوق بي حدش به نوشتن مسخره كنند، چيز جديدي پيدا مى كردند كه معمولاً به شوخى كثيفى ختم مى شد. مثلاً دماغش دستمايه خوبى بود، آن را به شيپور تشبيه مى كردند و به او مى گفتند : « نمى خواهى كمى براى ما شيپور بزنى؟» و براى بيشتر اذيت كردن به او مى گفتند : « وقتى بارون مياد، سرت را پايين نگهدار! ممكنه شيپورت خيس بشه!» آنتوان به اين طعنه ها اعتنايى نمى كرد و واكنشى نشان نمى داد.
    اگزوپرى معتقد بود : « آنچه مرد را زنده نگه مى دارد، قدم برداشتن و به جلو رفتن است، حتى اگر به پرتگاه ختم شود، پس يك قدم ديگر، يك قدم ديگر لازم است، براى قدم هاى ديگر. هميشه قدم هايى براى برداشتن هست، فقط بايد به پيش بروى »!
    اگزوپرى واقعاً عاشق كارش بود و اغلب به گفته يكى از انديشمندان اشاره مى كرد كه : « اگر كارت را دوست داشته باشي، به پايدارترين شادى هاى زمين دست يافته اى». اگزوپرى مى گفت : هواپيما وسيله است، نه هدف. كسى جان خود را براى هواپيما به خطر نمى اندازد؛ همان طور كه كشاورز تنها براى نفس شخم زدن، شخم نمى زند. هواپيما وسيله اى است براى گريختن از شهرها و پرواز كارى مردانه است، عظمت حرفه پرواز در اين است كه مردان را به يكديگر پيوند مى دهد و به ايشان مى آموزد كه نعمت حقيقى در زندگى، داشتن رابطه با انسان ها است، نه تملك اشياى مادى». اگزوپرى به شدت عاطفى بود. روزى در نامه اى به مادرش نوشت : « دنيا را گشته ام ، روزهاى سختى را گذرانده ام، اما تمام آن سال ها و شادى ها ارزش يك نوازش مادرانه تو را نداشت».
    در سن 21 سالگي، به عنوان مکانيک در نيروي هوايي فرانسه مشغول به کار شد و در طول دو سال خدمت خود، فن خلباني و مکانيکي را فرا گرفت؛ چنان که از جمله هوانوردان خوب و زبردست ارتش فرانسه به شمار مي‌رفت. وي به مدت چندين سال در راههاي هوايي فرانسه- افريقا و فرانسه- امريکاي جنوبي پرواز کرد. در سال 1923 پس از پايان خدمت نظام به پاريس بازگشت و به مشاغل گوناگون پرداخت و در همين زمان بود که نويسندگي را آغاز کرد.
    در سال 1930 بار ديگر به فرانسه بازگشت و در شهر آگه که مادر و خواهرش هنوز در آنجا اقامت داشتند، عروسي کرد. شهرت نويسنده با انتشار داستان « پرواز شبانه» آغاز شد که با مقدمه‌اي از آندره ژيد در 1931 انتشار يافت و موفقيت قابل ملاحظه‌اي به دست آورد. حوادث داستان در امريکاي جنوبي مي‌گذرد و نمودار خطرهايي است که خلبان در طي طوفاني سهمگين با آن روبرو مي‌‌گردد و همه کوشش خود را در راه انجام وظيفه به کار مي‌برد.
    در سال 1939 اثر معروف اگزوپري به نام « زمين انسان‌ها» براي نخستين بار منتشر گرديد و از طرف فرهنگستان فرانسه موفق به دريافت جايزه شد. پس از شكست فرانسه از آلمان در سال 1940، اگزوپرى به نيويورك رفت و در آن شهر بيش از دو سال به نوشتن مشغول بود، اما به هنگام گشايش جبهه دوم و پياده شدن قواي متفقين در سواحل فرانسه، بار ديگر با درجه سرهنگي نيروي هوايي به فرانسه بازگشت. در31 ژوئيه‌ 1944 براي پروازي اکتشافي بر فراز فرانسه اشغال شده، از جزيره کرس در درياي مديترانه به پرواز درآمد، و پس از آن ديگر هيچگاه ديده نشد. دليل سقوط هواپيمايش هيچگاه مشخص نشد، اما در اواخر قرن بيستم و پس از پيدا شدن لاشه هواپيما، اينطور به نظر مي رسد که برخلاف ادعاهاي پيشين، او هدف آلمانها واقع نشده است. زيرا اثري از تير بر روي هواپيما ديده نمي‌شود و به احتمال زياد، سقوط هواپيما به دليل نقص فني بوده است.
    اگزوپرى در ارتباط با جنگ عقيده جالبى داشت و مى گفت :
    «نبايد درباره كسانى كه به جنگ مى روند، شتاب زده قضاوت كرد، بلكه اول بايد وضع شان را درك نمود».
    از نظر او، كساني به جنگ مي روند كه خوي وحشي گري داشته باشند. در بازگشت از صحنه جنگ بيان داشت: « فداكارى هايى كه طرفين جنگ در دفاع از برداشت خود از حقيقت مى كنند، به مراتب از محتواى ايد ئولوژى آنها مهمتر است». او بر اين اعتقاد بود كه بحث كردن بر سر ايدئولوژى فايده اي ندارد، زيرا مي توان ثابت كرد كه همه ايدئولوژى ها درست اند، اما در عين حال مى بينيم كه همه آنها مخالف يكديگرند و اين گونه بحث ها اميد نجات و رستگارى انسان را به يأس تبديل مى كند؛ در حالى كه آدمى همه جا نيازهاى يكسان دارد. به همين دليل، اگزوپرى به هيچ ايدئولوژى معينى گرايش نداشت. وقتى هواپيمايش بر فراز مديترانه ناپديد شد، دوستانش چند صفحه ماشين شده از نوشته هاى « تيار دوشاردن» را در منزلش پيدا كردند. اگزوپرى پيرو مكتب پاسكال بود و هر جا كه مي رفت، حتي در سفر، كتاب پاسكال را به همراه داشت. وي اهميت مذهب را به خوبى درك مى كرد. مذهبى كه در آثارش ديده مى شود، از نوع مذهب جنجالى، بدهيبت و چندش آور نيست.
    اگزوپرى براى دوران كودكى احترام عميقى قائل بود. در سال هاي اقامتش در نيويورك ( 1943) ، كتاب « شازده كوچولو» را براى كودكان به رشته تحرير درآورد. ماجراى شازده كوچولو اديبانه و غريب به نظر مى رسد : بچه شيطانى است كه از گوشه اى دور در عالم هستى به خاطرعدم تفاهم با گل سرخ دردسرساز، سياره خود را ترك كرده ، راه غربت ها را در پيش مى گيرد ، به سوى مكان هاى ناشناخته حركت مى كند و با شتاب به سوى منطق انسان هاي بالغ در شش سياره همسايه پيش مي رود. آدم هايى كه در اين سياره ها زندگى مى كنند، يكى از يكى مضحك تر بوده، مايه تمسخر و خنده مي باشند. شازده كوچولو در صحرا فرود مى آيد و با هوانوردى كه راوى قصه است، آشنا مى شود و پيش از آنكه در هواى رقيق ناپديد شود، درس هاى سودمندى از يك روباه مى گيرد. اين كتاب آشكارا نماينده عروج، عزيمت، جدايى و مرگ اگزوپرى است. علاقه اگزوپرى به خلق شازده كوچولو از اينجا ناشى مي شد كه مى گفت :
    « مدت زيادى ميان آدم هاى بزرگ زندگى كرده ام و آنها را از نزديك ديده ام، اما چيز زيادى از آنها ياد نگرفتم».
    خالق شازده كوچولو در دنياى بزرگ ترها تنهاست و بسيار تنهاست.
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  5. #25
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    یادگار عصمت غمگین اعصار

    [align=LEFT][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align][size=medium][/size]
    [size=medium][/size]
    [size=medium]
    [/size]
    [size=medium]ما، فاتحان قلعه های فخر تاریخیم [/size][size=medium] [/size][size=medium]
    شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    ما، یادگار عصمت غمگین اعصاریم
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    ما، راویان قصه های شاد و شیرینیم
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    قصه های آسمان پاک
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    نور جاری ، آب
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    سرد تاری ،‌خاک
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    قصه های خوشترین پیغام
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    از زلال جویبار روشن ایام
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    ما، کاروان ساغر و چنگیم
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ،‌ زندگیمان شعر و افسانه
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    ساقیان مست مستانه
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium][/size][size=medium]
    آه ، دیگر ما، فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    کوسهامان جاودان خاموش
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    تیرهامان بال بشکسته
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    ما، فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه
    [/size]
    [size=medium] [/size][size=medium]
    راویان قصه های رفته از یادیم
    [/size]

    [size=medium][/size]

    [size=medium][/size]
    [align=CENTER][size=medium][size=xx-large]جلوه های ماندگار[/size]
    [/size][/align]





    مهدی اخوان ثالث (م.امید)
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  6. #26
    ثبت نام شده
    تاریخ عضویت
    Mar 2011
    نوشته ها
    58
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال

    RE: جلوه های ماندگار

    [align=LEFT][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align] صادق هدایت: روز آخر

    به روایت استاد بهرام بیضایی

    عصر 7 آوریل 1951م و 18 فروردین 1330 خورشیدی؛ پاریس

    در عصر ابری دل ‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده ی چهل‌وهشت ساله ی ایرانی مقیم موقت پاریس، به سوی خانه‌اش در محله هجدهم، كوچه ی شامپیونه، شماره ی 37 مكرر می ‌رود، دو مرد را می ‌بیند كه بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می ‌پرسند كه آیا از اداره ی پلیس می ‌آید و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آن‌ها با او در خیابان‌ها راه می‌افتند و حرف می ‌زنند: رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی كه تو داری! هدایت می ‌گوید: من خیالی ندارم! یكی شان می‌خندد: البته كه نداری! خودكشی؟ این‌جا پاریس است؛ و آن هم اول بهار! در هوای خاكستری پیش از غروب، آن‌ها در دوسویش از پی می‌آیند و ازش می‌پرسند چه فایده‌ای دارد زنده بماند؟ این زندگی كه پانزده روز یك بار تمدید می‌شود! آیا نمی‌داند كه هیچ امیدی نمانده است؟

    هدایت تقریباً خاموش است. یكی از آن‌ها فكر او را می‌خواند و از آخرین امیدش ـ تغییری معجزه‌آسا در همه چیز ـ حرف می‌زند: تو می‌دانی كه هیچ تغییری در پیش نیست. همه در نهان مثل همند. كشورت بوی نفت و گدایی می‌دهد، و همه هم‌دستِ چپاولگرانند. رجاله‌ها همین نیست كلمه‌ای كه به‌كار می‌بری؟ رجاله‌ها هر فكر نوی دل‌سوزانه‌ای را با گلوله پاسخ می‌دهند. همین روزها نویسنده‌ای را در دادگستری تهران، روز روشن جلوی چشم همه كشتند، به خاطر صراحت افكارش! و امید به این‌كه با نوشتن چیزی را عوض كنی یا حتی فقط آیینه‌ای باشی، در تو مرده. این‌جا كسی زبان نوشته‌های تو را نمی‌داند؛ و آن‌ها كه در كشورت خط تو را می‌خوانند آیا از حروف الفبا بیش‌ترند؟! هدایت می‌خواهد بداند كه آن‌ها پلیس‌اند؟ نه؛ آن دو بسیار شبیه خود هدایت هستند. هدایت می‌گوید در نظر اول آن‌ها را اشتباه گرفته با كسانی كه خیال می‌كند دنبالش هستند. آن‌ها پیش خود می‌خندند.

    آن‌ها به كافه می‌روند و زن اثیری برایشان قهوه و كنیاك می‌آورد. هدایت دست به جیب می‌برد: نمی‌توانم مهمانتان كنم. آن‌ها لبخند می‌زنند: ته مانده ی دست و دل‌بازی اشرافی؟ هدایت رد می‌كند: برایم ممكن نیست! یكی‌شان نگاهی شوخ می‌اندازد به جیب بغل او: نمی‌شود گفت نداری! هدایت دفاع كنان پس‌می‌كش: این نه! یك کمی به شوخی تأكید می‌كند: البته؛ باید به فكر آینده بود! دومی تند می‌پرسد: مخارج كفن و دفن؟ هدایت می‌گوید: دست دراز كردن یاد نگرفته‌ام! یك کمی می‌خندد: داستان "تاریكخانه"! او یادداشتی در می‌آورد و پیش چشم می‌گیرد: "با خودم عهد كرده‌ام روزی كه كیسه‌ام ته كشید، یا محتاج كس دیگری بشوم، به زندگی خودم خاتمه بدهم." یادداشت را می‌بندد: لازم است بگویم چه سطر و چه صفحه‌ای؟

    هدایت كمی گیج در نیمه ی تاریكی چراغی كه فقط روی میز را روشن می‌كند به آن‌ها می‌نگرد: حتماً مأموریتی دارید. چپی هستید یا راستی؟ مذهبی هستید یا دولتی؟ این تكه را نوشته و دستتان داده‌اند. شما فقط وانمود می‌كنید كه خیلی می‌دانید؛ ولی واقعاً یك كلمه هم از من نخوانده‌اید! آن‌ها در برابر این خشم غیر منتظره، دمی هاج و واج و ندانم‌كار به‌هم نگاه می‌كنند؛ و اندك اندك یكی‌شان آغاز می‌كند: "همه اهل شیراز می‌دانستند كه داش‌آكل و كاكا رستم سایه یك‌دیگر را با تیر می‌زنند..." و هم‌چنان كه می‌گوید داش‌آكل و كاكا رستم قمه‌كشان، در جنگی ابدی، از پشت پنجره كافه كه حالا دیگر بفهمی نفهمی همان محله سردزك شیراز است، از برابر مرجانِ طوطی به‌دست می‌گذرند. هدایت فقط می‌نگرد. دیگری چراغ روی میز را به سوی هدایت سر می‌گرداند و سایه او را چون جغدی بر دیوار می‌اندازد: "در زندگی زخم‌هایی است كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد..." و هم‌چنان كه می‌گوید زن اثیری ـ كه سینی سفارش یك مشتری را می‌برد ـ دمی روان میان تاریك روشن كافه به هدایت لبخند می‌زند؛ و گدایی شبیه پیرمرد خنزرپنزری با كوزه شكسته زیر بغل از پشت پنجره ـ كه حالا كم و بیش خانه‌های كاه گلی تو سری خورده، و درشكه‌ای با اسب لاغر مردنی، در چشم‌انداز آن پیداست ـ می‌گذرد. و به طرزی هراس‌آور می‌خندد چنان كه دندان‌هایش نمایان می‌شود؛ از میان راهش زنی لكاته ناگهان پیش می‌آید و چادرش را می‌اندازد و سر و تن خود را به شیشه پنجره می‌چسباند. هدایت می‌كوشد با تكان دادن سر آن‌ها را از ذهن خود براند. یكی‌شان علویه خانم را تعریف می‌كند؛ زن میان سال پر زاد و رودی كه برای ثواب و كاسبی، دائم با كاروان زوار می‌رود و می‌آید و در راه صیغه می‌شود؛ و هم‌چنان كه می‌گوید قافله زوار و چاوش‌خوان از پشت سرش می‌گذرند، علویه خانم نشسته میان گاری پر از زن‌های دیگر و بروبچه‌های قد و نیم قد خودش، پیاپی بر سینه می‌كوبد و كسی را نفرین می‌كند. هدایت خاموش می‌نگرد. دیگری می‌گوید تو كه نمی‌خواهی حاجی‌آقا را سر تا ته بشنوی. هان؟ خود آزاری است! كار چاق كنی نشسته بر یك سكو كه گمان می‌كند مركز دنیاست! و هم‌چنان كه می‌گوید كافه اندك اندك نوری از سوراخ سقف می‌گیرد و حاجی‌آقا نشسته در هشتی خانه‌اش دیده می‌شود كه به چند مرد ته‌ریش‌دار با تحكم و بد خلقی دستورهایی می‌دهد و صدایش كم‌كم شنیده می‌شود: «در مجامع رسوخ بكنید؛ سینما و تیاتر، قاشق چنگال، هواپیما، اتوموبیل و گرامافون را تكفیر بكنید. از معجزه سقاخانه غافل نباشد!» ناگهان گویی چشمش به هدایت افتاده لحن عوض می‌كند: "آقا من اعتقادم از این جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتی برمی‌گردند یك نفر بیگانه هستند!" ارباب‌ رجوع حاجی‌آقا محو می‌شود و فقط دو تن كه محرم‌ترند خود را پیش می‌كشند. حاجی‌آقا خشمگین هدایت را نشان می‌دهد: "آقا این مرتیكه خطرناكه. حتماً بلشویكه؛ از مال پس و از جان عاصی؛ باید سرش را زیر آب كرد." ناگهان پارابلومی از زیر لباده بیرون می‌آورد و به آن‌ها نزدیك می‌كند: "در حقیقت شما ثواب جهاد با كفار را می‌برید!" هدایت بی‌اختیار می‌گوید كاش می‌شد همه را…! سایه یكم از تاریكی درمی‌آید: نه، نمی‌توانی پاره‌شان كنی؛ آن‌ها سال‌هاست دیگر از اختیار تو بیرون‌اند. دوره‌ات كرده‌اند. نه! این كی بود رد شد؟ سایه دوم از تاریكی درمی‌آید: زرین‌كلا؛ زنی كه مردش را گم كرد. سایه یكم می‌پرسد: دوستش داشتی؟ هدایت لبخند می‌زند. سایه دوم می‌گوید: هنوز دنبال مردش می‌گردد. و هم‌چنان كه می‌گوید زرین‌كلا پیش می‌آید و در جست‌وجوی مردش می‌گذرد. سایه یكم كتابی را باز می‌كند: "عشق مثل یك آواز دور، نغمه دل‌گیر و افسونگر است كه آدم زشت بد منظره‌ای می‌خواند. نباید دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد!" كتاب را می‌بندد: می‌خواهی ببینی؟ نوشته توست: "آفرینگان"! ـ هدایت برافروخته و بی‌اختیار از جا بلند می‌شود. یكمی در پی‌اش می آید: عشق یك طرفه. نه؟ به مردمی كه دوستشان داری و قدر خودشان را نمی دانند! هدایت از در بیرون می‌زند؛ دومی در پی‌اش می‌آید: درد تو وقتی شروع شد كه زن اثیری در آغوشت مرد. بدبختی تو بود كه پیش از مرگ، آن درد عمیق را در چشمانش دیدی. این وطنت نبود؟ هدایت رو می‌گرداند كه چیزی بگوید ولی زبانش بسته می‌ماند. پشت شیشه ی كافه، زن اثیری، با بردن انگشت به سوی بینی‌اش او را به خاموشی می‌خواند لبخندی بی‌رنگ؛ و سپس هدایت سرش را به زیر می‌اندازد.

    آن‌ها در خیابان‌ها می‌روند مردی با ته‌ریش، شتابزده می‌گذرد؛ به تنه‌ای كه ندانسته می‌زند می‌ماند و می‌پرسد شما ایرانی هستید؟ من پی واجب‌القتلی به اسم هدایت می‌گردم؛ صادق هدایت! هدایت می‌گوید: نه، من هادی صداقتم. مرد نفس‌زنان می‌گوید: حكم خونش را دارم ولی به صورت نمی‌شناسمش. لعنت به چاپارخانه وطنی! مدت‌هاست از تهران فرستاده شده و هنوز در راه است. این ملعون چه شكلی است؟ هدایت می‌گوید: او تصویری ندارد؛ مدت‌ها است شبیه هیچ كس نیست؛ نه هم‌وطنانش، نه مردم این‌جا. مرد شتابزده می‌رود، و هدایت به سایه‌هایش می‌گوید: این یكی از آن‌ها است. چندی است دنبالش هستند. پس از دست به دست شدن نسخه فی بلادالافرنجیه، حكم قتلش را دادند. آن‌ها از حاجی‌آقا دستور می‌گیرند. سایه‌ها، نوشته را می‌شناسند؛ داستان چند قشری كه می‌آیند فرنگ را اصلاح كنند و خودشان آلوده فسق و فجور فرنگ می‌شوند. و هم‌چنان كه می‌گویند شخصیت‌های داستان فی بلادالافرنجیه مست و خراب می‌گذرند؛ یكی مطربی كنان و یكی دست در گردن لكاته‌ای.

    هدایت و دو همراهش به پرلاشز می روند و گوری را می‌بینند كه پیرمرد خنزرپنزری می‌كند. كنار درشكه ی فكستنی با اسب لاغر مردنی‌اش، سایه‌ها می‌گویند: ببین حتی گور آماده است. از گور دو قشری شتاب‌زده درمی‌آیند و راست به سوی هدایت می‌آیند و می‌گویند: حاجی‌آقا می‌پرسد چه‌طور بهتر است بمیرد؛ با زهر، چاقو، گلوله، یا طناب؟ او باید انتخاب كند! هدایت برمی‌گردد و به همراهانش می‌نگرد. آن‌ها با شانه بالا انداختن نشان می‌دهند كه توصیه‌ای ندارند. هدایت رو برمی‌گرداند به سوی دوقشری؛ ولی آن‌ها نیستند. گیج پرسان رو می‌گرداند سوی دو همراهش؛ و از میان شانه‌های آن دو، پای درخت سروی لب جوی، زن اثیری را می‌بیند كه به پیرمرد خنزرپنزری گل نیلوفری تعارف می‌كند. هدایت می‌كوشد این خیال را از سر خود براند، ولی چون به خود می‌آید دو همراهش هم نیستند.
    هدایت از كنار آگهی سیرك و چرخ و فلك می‌گذرد؛ از كنار آگهی لاتاری، و راسته نقاشان خیابانی. نقاشی پیش می‌خواندش كه چهره‌اش را بكشد. هدایت سر تكان می‌دهد و دور می‌شود. روان میان جمعیت، یكی از دو سایه‌اش از دور می‌گویند: "افسوس می‌خورم كه چرا نقاش نشدم. تنها كاری بود كه دوست داشتم و ازش خوشم می‌آمد!" حرف توست از دهن قهرمان زنده‌به‌گور. هنوز هم به این گفته پایبندی؟ بعد از آن‌همه نقاشی با كلمات؟ هدایت رومی‌گرداند و از كنار عینك فروشی دو دهنه‌ای می‌گذرد با علامت جغدی عینك زده؛ و سپس‌تر از كنار كتاب فروشی بزرگی كه پشت پنجره‌اش عكسی از كافكا است. از میان آیند و روند جمعیت یكی از سایه‌ها می‌گوید: عجیب است كه جلوی كتابخانه نایستادی! و دومی جواب می‌دهد: چه فایده وقتی پول نداری بخری؟ یكمی می‌گوید: تازه اگر پولی هم بود اول دسته عینكش! روزنامه فروشی فریاد كنان می‌چرخد و چند تن روزنامه‌خوان پیش می‌آیند. هدایت از میان آن‌ها می‌گذرد. یكمی شوخی‌كنان نگاهش روی روزنامه‌ها می‌چرخد: هیچ خبری از ایران! و اگر هم بود مثلاً چه بود؟ درنرو؛ حدس بزن! ـ آن یكی می گوید: تازگی‌ها روشن‌فكرانی مرده‌اند. هدایت هم‌چنان كه می‌رود زیر لب می‌غرد: در كشور من هیچ روشنفكری نمی‌میرد؛ همه نابود می‌شوند!

    باران سیل‌آسا. چترها باز می‌شوند. هدایت از زیر درختان برگ نیاورده ی لخت، میان جمعیت می‌رود. دورادور بر سر در سینماها هملت، مهمانان شب، محاكمه، رم شهر بی‌دفاع، اورفه نفرین شدگان، زمین می‌لرزد، همشهری كین، در شهر و سپس تصویری از انفجار بمب اتم در هیروشیما. هدایت ولی به سینمای مقابل می‌رود. سایه‌ای می‌گوید: فیلم‌های مفرح‌تر است چرا فیلم‌های بعد از جنگ اوّل؛ ما بعد از جنگ دومیم! و آن یك می‌گوید: با روح تو سازگارترند. نه؟ با تصور تو از ویرانی كشورت! هدایت بر می‌گردد فحشی بدهد، ولی فقط رفت و آمد مردم است زیر چترها، و پلیسی بارانی‌پوش كه از دور به او می‌نگرد. هدایت می‌رود توی سینمای سوت و كوری كه چهار تالار كوچك دارد. دری باز می‌شود: روی پرده دانشمند زردوست كه از ائیرمن كمك می‌گیرد ناگهان درمی‌یابد كه قلعه‌اش آتش گرفته، و غلام گِلی‌اش ـ گولم ـ از میان آتش می‌رود. مردم روستایی به دیدن قلعه آتش گرفته شادی می‌كنند. هدایت لای در به بلیت خود می‌نگرد و صدایی از پشت سر می‌شنود: گجسته‌دژ چنین چیزی می‌شد اگر در آن كشور سینمایی بود. نه؟ هدایت گیج می‌نگرد؛ و می‌داند كه از دو همراهش خلاصی ندارد، حتی اگر ظاهراً جلوی چشمش نباشند. دری باز می‌شود: روی پرده بردگان شهر پیشرفته متروپولیس، كارخانه‌ها را می‌گردانند و توسط چشم‌ها و دستگاه‌های پیشرفته نظارت می‌شوند. پچ پچی زیر گوش هدایت: جای یك قلدر سیبیل از بنا گوش دررفته با چشمان از حدقه در آمده خالی است؛ با چكمه‌های سربازی‌اش. این طور نیست؟ هدایت رو می‌گرداند. دری باز می‌شود؛ روی پرده ارابه نوسفراتو می‌ایستد و او نوك پنجه با قوزی كه پشت خود می‌اندازد و دست‌های جلو برده از پله‌ها بالا می‌رود. هدایت در تالار را می‌بندد. دری باز می‌شود؛ روی پرده ارابه مرگ خسته می‌گذرد. هدایت در صندلی خود می‌نشیند. پچ‌پچ آن دو را از پشت سر می‌شنود: این تباهی و تلخی با روح آزرده تو هم‌آهنگ است؛ انسان‌های عاجز، كه برده ی خود یا دیگری‌اند. درست گفتم؟ هدایت با خشم رو برمی‌گرداند و می‌بیند زن اثیری به سوی او می‌آید. هدایت یكه می‌خورد و عینك از چشمش پایین می‌لغزد. دست و پا گم كرده باز عینك دسته شكسته را بر چشم خود استوار می‌كند، ولی حالا زن لكاته است كه از یكی دو ردیف آن طرف‌تر وقیحانه روبه او می‌خندد و دست به دكمه‌های لباس خود می‌برد. هدایت از میان فیلم بر می‌خیزد.

    میان شلوغی خیابان، دوقشری شتاب‌زده از دور پیش می‌دوند، و فقط وقتی ندانسته به او تنه می‌زنند دمی می‌مانند و با خشنودی می‌گویند یك نفر هدایت را در این راسته دیده است. وآن‌ها به زودی پیدایش می‌كنند و كلكش را می‌كنند. هدایت به آن‌ها تبریك می‌گوید و آن‌ها شتابان دور می‌شوند؛ در همان حال كه دو همراه پیش می‌آیند و گویی منتظر تصمیم، به او می‌نگرند. هدایت یك هو شكلكی می‌سازد؛ ناگهان ابروان خود را بالا می‌برد و نیم‌خنده‌ای به چهره خود می‌دواند، پنجه ی راستش را بالاتر و پنجه ی چپش را پایین‌تر ـ گشوده ـ جلو می‌برد؛ در حالی كه بر پنجه ی پای چپ است، پای راستش را مثل این‌كه بخواهد از پله‌كانی بالا برود پیش می‌برد و ادای نوسفراتو را درمی‌آورد. سایه ی یكم می‌گوید تو ادای نوسفراتو را درمی‌آوری. مرده‌ای كه روزها در تابوت می‌خوابد و شب‌ها به دنبال عاطفه و خون زندگی است. چرا؟ و سایه ی دوم تندی می‌كند: تو بهشان تبریك گفتی. چطور می‌توانی احساس درونی‌ات را پنهان كنی؟

    هدایت تند پشت می‌كند و دور می‌شود؛ آن‌ها در پی‌اش می‌روند. یكمی تند می‌گوید: "شاید در دنیا تنها یك كار از من برآید؛ می‌بایستی بازیگر تئاتر شده باشم." و دیگری تند بشكنی در هوا می‌زند: از "زنده به گور". زیر باران هدایت تند می‌كند تا هرچه بیش‌تر از آن‌ها دور شود، ولی ناگهان آن‌دو را سر راه خود می‌بیند. سایه ی یكم: تو داری خداحافظی می‌كنی! درست نگفتم؟ هرجایی كه خاطره‌ای داری چرخ می‌زنی! سایه ی دوم: همه‌چیز عوض شده، به سرعت، و دیگر همان نیست كه در خاطره بود! هدایت از میان آن‌دو می‌گذرد و به زیر سرپناهی می‌كشد. آن‌دو، دو سویش زیر سرپناه جا می‌گیرند. زیر چترها مردمی می‌گذرند. هدایت می‌نگرد: چاق، لاغر، خشنود، غمگین، شتابزده، كند. پیری كه ادای جوانی را درآورده؛ مردی كه خود را شبیه زنان ساخته. زنی كه خود را چون مردان آراسته. یكی كه گویی غمباد دارد با فرزندش كه عین خودش است. صدای سایه ی یكم كه از روی نوشته‌ای می‌خواند: "هركس چندین صورت با خود دارد. بعضی‌ها فقط یكی از این صورت‌ها را دائم به‌كار می‌برند كه زود چرك می‌شود و چین و چروك می‌خورد. دسته ی دیگر صورت‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می‌دهند، ولی همین‌كه پا به سن گذاشتند می‌فهمند كه این آخرین صورتك آن‌ها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود و صورت حقیقی آن‌ها از پشت آن بیرون می‌آید." تو نوشته‌ای، یادت هست؟ بوف كور!

    هدایت ناگهان برمی‌گردد و خود را در پنجره مغازه‌ای كه پر از آینه‌های كج و كوجی است می‌نگرد؛ كش آمده، دراز شده، كوچك‌تر یا بزرگ‌تر شده. صدای سایه دوم در گوشش می‌پیچد كه از رو می‌خواند: "صورت من استعداد برای چه قیافه‌های مضحك و ترسناكی را داشت. گویا همه ی ریخت‌های مسخره، هراس‌انگیز، و باور نكردنی را كه در نهاد من پنهان بود آشكار می‌دیدم. همه این قیافه‌ها در من و مال من بودند. صورتك‌های ترسناك و جنایت‌كار و خنده‌آور كه به یك اشاره عوض می‌شدند." همان "بوف كور" شش صفحه بعد! هدایت عینك خود را كه شیشه‌هایش خیس باران است از چشم برمی‌دارد و می‌برد زیر بالاپوش و با مالیدنش به پیراهن، پاكش می‌كند. باران بند آمده چترها بسته می‌شود. دوچرخه‌ها و چرخ دستی‌ها راه می‌افتند. توی چاله ی آبی، ماه می‌درخشد. هدایت پیش می‌رود و به آن خیره می‌شود. دو همراه می‌بینندش و لبخند می‌زنند: درست است؛ در تهران هم ماه بالا آمده. آن‌جا هم كسانی به ماه نگاه می‌كنند. كسانی با بغض و اشك و كسانی بی‌خیال. دومی پیش می‌آید: آه مردمان است كه روی ماه را گرفته. نه؟ هدایت می‌گوید: تا كی می‌خواهید فكرهای من را بخوانید؟

    سایه ی یكم به ابری كه از روی ماه می‌گذرد می‌نگرد: این سایه‌‌روشن تو را یاد آن فیلم‌ها می‌اندازد، وقتی كه خون‌آشام راه می‌افتاد. با همه تاریكی، درآن فیلم‌ها، به معنا عشق است كه می چربد گرچه در عمل مرگ است كه پیروز است. مرگ خسته! ـ آن‌جا امیدی بود. نبرد عشق و مرگ. چرا در نوشته ی تو عشق كمكی نیست؟ هدایت با پا ماه را در چاله آب به لرزه می‌اندازد: انفجار اتم دروغ آوریل نبود! آن دو یكه می‌خورند و گویی از كشفی كه كرده‌اند خشكشان زده باشد، میخكوب به رمیدن هدایت می‌نگرند: هوم ـ تا به حال از وطنت ناامید بودی، و حالا از همه ی جهان! هدایت تند و بی‌اختیار می‌رود آن‌دو شتابان به او می‌رسند: ولی این جواب نبود، فرار از جواب بود: چرا در نوشته ی تو برای داش آكل هیچ امیدی نیست. چرا مرجان تلاشی نمی‌كند؟ چرا عشق همیشه باعث دل‌گرمی است؟ هدایت می‌ماند و مرموز می‌شود؛ و با لبخندی پنهان‌كار به سوی آن‌ها رو می‌گرداند و صدایش را پایین می‌آورد: رازی هست كه شما نمی‌دانید، حتی اگر همه ی كلمات مرا از بر باشید. آن دو كنجكاو پیش می‌آیند. هدایت تقریباً پچ‌پچ می‌كند: مرجان متعلّقه ی حاجی‌آقاست؛ همسر پنجمش! آن دو جا خورده و ناباور می‌نگرند: این را فقط به شما می‌گویم. درست شنیدید؛ همسر خون آشام! خودش دیر می‌فهمد؛ مثلِ طوطی در قفس. اگر این را نفهمیده باشید چیزی هم از من نخوانده‌اید! هدایت دور می‌شود و آن‌ها حیران می‌مانند، گیج و سردرنیاورده. از هر جیب كتابی بیرون می‌آورند تند‌تند ورق می‌زنند و پی این مضمون می‌گردند. می‌غرند و می‌خروشند كه چرا تا به حال این نكته را نیافته‌اند.

    هدایت از كنار سینمایی كه فیلم "نبرد راه آهن" را نشان می‌دهد رو به پیاده‌روی آن سو می‌رود و خط‌‌كشی عابر پیاده ی خیابان را پشت سر می‌گذارد. كسانی با صندوق‌هایی كه تكان می‌دهند برای مصدومان نهضت مقاومت، اعانه جمع می‌كنند. هدایت از میان آن‌ها می‌گذرد. یك سواری بیماربر آژیركشان می‌گذرد و جماعتی شمع روشن به‌دست آرام در عرض خیابان پیش می‌آیند، با شعارهایی. در ردیف‌های جلو برخی بر صندلی چرخدار، و بعضی با چوب زیر بغل؛ بی‌دست یا بی‌پا.

    روی پل رودخانه هدایت پیاده می‌شود و به ‌آن پایین به جریان آب می‌نگرد. بازتاب لرزان ماه در آب. دو هم‌راه پشت سرش پدیدار می‌شوند: سقوط در آب؟ نه؛ تو یك بار امتحان كرده‌ای! دومی تأكید می‌كند: تو در آب نمی‌پری. نه! می‌ترسی یكهو وحشت بگیردت و كمك بخواهی. یكمی كامل می‌كند: تو عارت می‌آید از كسی كمك بخواهی! هدایت راه می‌افتد؛ آن‌ها در پی‌اش. یكمی می‌گوید: تو نقشه‌ای داری! هدایت هم‌چنان می‌رود و دومی به جای او می‌گوید: "از كارهایی كه قبلاً نقشه‌اش را بكشند بی‌زارم." یكمی رد می‌كند: این فقط جمله‌ایست در سین گاف لام لام كه می‌تواند تا به حال تصحیح شده باشد. و تند رخ به رخِ هدایت پس پس می‌رود: هوم ـ تو واقعاً داری خداحافظی می‌كنی؛ با همه‌چیز و همه‌جا! تو خیالی داری! هدایت می‌ایستد. یكمی می‌گوید چرا ما را به خانه‌ات نبردی؟ ترسیدی پنبه‌ها را ببینیم؟ دومی فرصت نمی‌دهد: سه روز است پنبه می‌خری. نه؟ برای لای درزها! یكمی دنبال حرف را می‌گیرد: می‌شد از لحاف كش رفت و پول نداد. هدایت می‌گوید: من پول ندادم: من از لحاف كش رفتم. آن دو به هم می‌نگرند: خب، اگر به این‌جا كشیده پس بهترین راه است؛ فقط بپا؛ نباید كبریت بكشی! هدایت لبخند می‌زند: من نقشه‌ای ندارم! آن دو گیج می‌نگرند. هدایت عینكش را برمی‌دارد و به بالا می‌نگرد؛ به ماه، كه ابر از روی آن می‌گذرد. یكمی شگفت‌زده تأكید می‌كند: حرفم را پس نمی‌گیرم. آخرین نگاه ـ واقعاً داری خداحافظی می‌كنی! سایه دوم به ماه می‌نگرد و لب باز می‌كند: "نیاكان همه انسان‌ها، به آن نگاه كرده‌اند؛ جلوی آن گریه كرده‌اند؛ و ماه سرد و بی‌اعتنا در آمده و غروب كرده. مثل این است كه یادگار آن‌ها، در آن مانده." هدایت در حالی كه عینكش را می‌گذارد. پیش دستی می‌كند: "سین گاف لام لام"، نمی‌دانم چه صفحه‌ای! و راه می‌افتد. آن‌ها در پی‌اش می‌روند: هنوز فكر می‌كنی "ماه تنها و گوشه نشین از آن بالا با لبخند سردش انتظار مرگ زمین را می‌كشد؛ و با چهره‌ای غمگین به اعمال چرك مردم زمین می‌نگرد."؟ هدایت می‌غرد: ماه در هیروشیما غیر این چه می‌بیند، گرچه روز یا شبی هم نگاهش به فلاكت كاروان علویه‌ خانم بود؛ و ببخشید كه نمی‌دانم چه صفحه و چه سطری!

    درشلوغی پیاده‌رو، تردستی كه با چشم بسته گذرندگان را شناسایی می‌كند و چند تنی دورش جمع شده‌اند، ناگهان آستین هدایت را می‌گیرد و به سوی خود می‌كشد؛ و هدایت فقط می‌كوشد عینك دسته شكسته خود را روی بینی حفظ كند. مرد چشم بسته، بازیگرانه مشخصات او را در ذهن جست‌وجو می‌كند: هاه ـ مال این‌جا نیستی! شغل؟ نداری! شاید ـ هنرمند! كلمات! بله؛ حرف، حرف، حرف ـ شاید نویسنده‌ای، جهانگرد؟ نه ـ خودت را تبعید كرده‌ای. در وطن، حسرت این‌جا داری و این‌جا، حسرت وطن! ناگهان هراسان می‌ماند: نه، دیگر نداری! تو داری تصمیم مهمی می‌گیری هدایت به دو مرد می‌نگرد كه توی جمعیت منتظرش هستند؛ و می‌غرد: من دارم هیچ تصمیمی نمی‌گیرم! او راه می‌افتد. دو سایه پشت سرش می‌روند. یكمی خودش را می‌رساند: درست گفتی "كسی تصمیم به خودكشی نمی‌گیرد. خودكشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و سرشت و نهاد آن‌ها است. نمی‌توانند از دستش بگریزند. خودكشی هم با بعضی زاییده می‌شود" ـ و از دومی می‌پرسد "زنده به گور" نیست؟ دومی ـ در پی‌شان ـ می‌گوید: آن هم نه فقط یك بار؛ دوبار! هدایت دور نشده می‌ماند و كلافه برمی‌گردد و سكه‌ای جلوِ مرد چشم بسته پرت می‌كند. مرد چشم بسته می‌‌گوید: نگفتم مسیو تا ده شماره برمی‌گردد و سكه ما یادش نمی‌رود؟ جمع‌شدگان می‌خندند و كف می‌زنند. سكه را از روی زمین پیرمرد خنزرپنزری برمی‌دارد. هدایت پشت می‌كند و دور می‌شود؛ داش‌آكل با قداره‌ای خونین به‌دست و زخمی در پهلو به دنبالش. از روبرویش حاجی‌آقا پرخاش‌كنان و بد دهن پیش می‌آید، ولی زودتر از آن كه به هدایت برسد زن لكاته زیر بغل حاجی‌آقا را می‌گیرد و خندان دور می‌كند. در خیابان درشكه مرگ می‌رود؛ پیرمرد خنزرپنزری دعوتش می‌كند بالا. زن اثیری كنار خیابان دامنش را بالا می زند و رانش را به گذرندگان نشان می‌دهد. بر یك گاری علویه خانم از جلوِ برج ایفل می‌گذرد؛ توی سر بچه‌های قد و نیم‌قدش می‌زند و به زمین و آسمان بد و بیراه می‌گوید. از روبه‌رو زرین‌كلا، زنی كه مردش را گم كرد، پیش می‌آید و می‌گوید مردی كه گُم كرده اوست. در خیابان، سگی ولگرد زیر یك سواری له می‌شود. و كسانی جیغ می‌كشند و صدای بوغ چند سواری به هوا می‌رود. دوقشری شتاب‌زده به او كه حواسش پرت است تنه می‌زنند و عینك هدایت می‌افتد. به او می‌گویند فهمیده‌ایم كه هدایت عینك دارد؛ همه ی این منورالفكرهای لامذهب عینك می‌زنند! و به شتاب می‌روند. هدایت خم می‌شود، عینك دسته شكسته‌اش را بر می‌دارد و بر چشم می‌گذارد. كنار كاباره‌ای مردی دلقك‌وار معلق زنان و هیاهو كنان توجه گذرندگان را به كاباره جلب می‌كند. در دهنه ی ورودی كاباره، مرجان در قفسی به اندازه ی خودش طوطی به‌دست با لبخندی اندوهگین همه را به درون می‌خواند. هدایت به كاباره ی مرگ می‌رود كه میزهایش تابوت‌هایی است، و دلقكی با لباده كشیش در آن وعظ‌كنان آوازی مسخره و گستاخ در شوخی با زندگی و مرگ سر می‌دهد. هدایت روی صندلی خود چون جنینی در خود جمع می‌شود. سایه ی یك نوشته‌ای را پیش چشم می‌گیرد و لب باز می‌كند: "ما همه‌مان تنهاییم. زندگی یك زندان است؛ ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌كشند و با آن خودشان را سرگرم می‌كنند." سایه ی دوم نزدیك می‌شود: گجسته‌ دژ! هدایت سر برمی‌دارد و آن‌ها را سر میز خود می‌بیند. یكمی می‌گوید: خیال می‌كنی آن‌چه نوشتی صورتی بود بر دیوار زندان كه سرت را با آن گرم كرده بودی؟ یا مقدمه‌ای بر لحظه‌ای كه در آن هستی؟ هدایت سر برمی‌دارد تا در یابد آیا منظور او را درست فهمیده؟ دومی خود را پیش می كشد: تو سال هاست تمرین مرگ می‌كنی و تمرین‌هایت را در سین گاف لام لام و زنده به گور كرده‌ای! درست نگفتم؟ یكمی كتابی بازشده را می‌كوبد روی میز و با سر انگشت نشان می‌دهد: "كسانی هستند كه از بیست سالگی شروع به جان كندن می‌كنند؛ در صورتی كه بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پینه‌سوزی كه روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند." كتاب را می‌بندد: بوف كور! حتماً یادت هست. هدایت تند از جا برمی‌خیزد.

    در خیابان هدایت خود را به پلیس می‌رساند و می‌گوید این دو نفر را از من دور كنید. پلیس می‌گوید خونسرد باشید مسیو؛ كدام دو نفر؟ ـ پلیس برگه شناسایی هدایت را می بیند. نشانی‌اش را می‌پرسد و یادداشت می‌كند. نام پدر؟ فرانسوی را كجا یاد گرفته؟ شغل؟ این‌جا كسی را دارید؟ هدایت سر تكان می‌دهد كه نه. پلیس می‌گوید تو فقط فرصت كمی داری. باید تمدید كنی! هدایت می‌رود؛ و پلیس به سفارت ایران زنگ می‌زند. آن‌ها هدایت را نمی‌شناسند.

    هدایت در خیابان می‌رود. در مسجد مراكشی‌ها شور سماع سیاهان است. انجمن فی بلادالافرنجیه همه مست و خراب دست در گردن فواحش ـ یا ساز زنان ـ در خیابان می‌گردند و از دو سوی هدایت می‌گذرند. شور رقص سیاهان و نواها و الحان بدوی. هدایت ناگهان گویی صدایی شنیده باشد دمی می‌ماند. كسانی به در می‌كوبند و او را می‌خوانند. هدایت رو می‌گرداند سایه ی یكم نزدیك می‌شود: تو تمرین مرگ می‌كردی. در آن داستان؛ اسمش چه بود؟ زنده به گور! خودت را به خواب مرگ می‌زدی، و منتظر می‌ماندی با آن روبرو شوی. سایه ی دوم پیش می‌آید: نمی‌خواستی قاطی رجـاله‌ها باشی! سایه ی یكم نوشته‌ای را بالا می‌گیرد: "می‌خواستم مرده‌ام را خوب حس كنم!" یادت هست؟ به دومی رو می‌كند: شماره ی صفحه و سطر! سایه دوم كتاب را باز می‌كند: واقعاً لازمش داری؟ هدایت گویی صدایی شنیده باشد گوش تیز می‌كند؛ كسانی در می‌زنند. سایه ی یكم از روی یادداشت می‌خواند: "اول هرچه در می زنند كسی جواب نمی‌دهد. تا ظهر گمان می‌كنند خوابیده‌ام. بعد چفت در را می‌كشنند و وارد اتاق می‌شوند..."

    ـ دری شكسته می‌شود و چند نفری درو همسایه می‌ریزند تو، و بلافاصله جلوی تنفس خود را می‌گیرند و یكی‌شان جیغ می‌كشد. هدایت رو برمی‌گرداند. سیاه‌ها در اوج شور سماع. سایه ی یكم از روی نوشته می‌خواند: "اگر مُرده بودم مرا می‌بردند مسجد پاریس؛ به‌دست عرب‌های بی‌پیر می‌افتادم دوباره می‌مُردم." نوشته را كنار می‌برد: چیزی جا ننداختم؟ سایه ی دوم كتاب را پایین می‌آورد: كلمه به كلمه "زنده به گور"! سیاه‌ها در اوج شور سماع و جست‌وخیز و ولوله. هدایت یكهو ادای نوسفراتو را درمی‌آورد. از روبرو پیرزن كولی فالگیری پیش می‌آید و مچ او را می‌گیرد. گُلی به سكه‌ای. از دیگران كم‌تر از دوتا نمی‌گیرم، ولی برای شما فقط یكی؛ آن هم چون به نظرم غریبید. خب، آینده ی شما موسیو ـ هدایت می‌غرد: تنها چیزی است كه خودم بهتر از تو می‌دانم! او دستش را می‌كشد و می‌رود.

    دوقشری با تپانچه و گزلیك و شوشكه به او می‌رسند و می‌گویند خبری خوش دارند. عكس هدایت فردا به دستشان می‌رسد. هدایت عكس خود را در می‌آورد و بهشان می‌دهد و می‌گذرد. آن‌ها خوشنود از یافتن تصویر هدایت در جمعیت گم می‌شوند.

    خیابان شامپیونه. شماره 37 مكرر. هدایت می‌رود تو و در را پشت خود می‌بندد. بلافاصله دو همراهش می‌رسند و به بالا به سوی پنجره هدایت می‌نگرند. پنجره روشن می‌شود. هدایت آن‌ها را پایین، در كوچه، می‌بیند و حفاظ پنجره را رویشان می‌بندد. هدایت می‌رود سوی شیر گاز و آن‌را لحظه‌ای باز می‌كند و می‌بندد. دوباره باز می‌كند و می‌بندد. حاجی‌آقا پیش می‌آید و تشویقش می‌كند: چرا معطلی! بازش كن. صدای پر ملائك را می‌شنوم از خوشحالی بال می‌زنند؛ بجنب! "ایران قبرستان هوش و استعداد است. وطن دزدها و قاچاق‌ها و زندان مردمانش!" چرا زودتر شرت را نمی‌كنی؟ كاكا رستم درمی‌آید با قداره خون چكان: صن ـ صنّار هم نمی‌ارـ زد؛ بِ ـ‌ بگو یك پاپاسی! "از تو ـ توی خشت كه ـ كه می‌افتیم برای آخ ـ خرتمان گِ ـ گریه می‌كنیم تاـ تا بمیریم؛ این هم شد زِن ـ دگی؟" حاجی آقا هنوز پرخاش می‌كند: معطل كنی خودمان خلاصت می‌كنیم. شنیدی؟ "تو وجودت دشنام به بشریت است. خواندن و نوشتن و فكركردن بدبختی است ـ آدم سالم باید خوب بخورد و خوب بشنود و خوب ـ آخی!" هدایت خیره در آیینه می‌نگرد. علویه خانم برسینه‌زنان پیش می‌آید: برو زیارت؛ استخوان سبك كن. از جدم شفا بگیر. برو بچسب به ضریحش. گِل به سر كن. جدم به كمرشان بزند كه خط یاد دادند. علاج تو دست آقاست! لكاته می‌زند به گریه: چرا حتماً باید معنایی داشت. هان؟ ـ و در جنونی ناگهانی چنگ می‌زند در خط پهلوی و خط سنسكریت كه بر دیوار است: زندگی خطی است كه نمی‌شود خواند حتی اگر همه زبان‌های مرده و زنده ی دنیا را یاد گرفته باشی! هدایت خیره در آینه می‌نگرد: "چگونه مرا قضاوت خواهند كرد؟" لكاته لب ورمی‌چیند: "بعد از آن‌كه مردیم چه اهمیت دارد كه یادگار موهوم ما..." مرجان اندوهگین می‌گذرد، قفس طوطی در دست: نباید لب باز می‌كردم. نباید گله می‌كردم. مرا این‌طور نوشته بودند؛ ولی تو چرا ساكت شوی كه می‌توانی حرف بزنی؟ مردی بی‌چهره از تاریكی درمی‌آید و لب باز می‌كند: "تنها مرگ است كه دروغ نمی گوید! ما بچه‌های مرگ هستیم. در ته زندگی اوست كه ما را صدا می‌زند. در كودكی كه هنوز زبان نمی‌فهمیم، اگر گاهی میان بازی مكث می‌كنیم برای این است كه صدای مرگ را بشنویم." حاجی آقا فریاد می‌كند: امید؟ معطل چی هستی؟ "هرچی این مادرمرده وطن را بزك بكنند و سرخاب سفیداب بمالند باز بوی الرحمنش بلند است. ما در چاهك دنیا زندگی می‌كنیم" شنیدی؟ زرین كلا بقچه در دست می‌گذرد: بی‌رحمید! لعنت به هرچی بی‌رحمی! ـ نه؛ داشتم پیدا می‌كردمت. صدها مثل من گم بودند و تو از سایه درآوردی. چرا باید بمیری؟ زنی تكیده از تاریكی درمی‌آید: منم ـ آبجی خانم؛ یكی از آن همه كسانی كه در نوشته‌های تو خودكشی كرده. نشناختی؟ ما چشم به راه توایم. مرد بی‌چهره پیش می‌آید: "تاریكخانه" یادت هست؟ ما از كسانی هستیم كه با قلم تو به‌دست خود مردیم؛ ما چشم به راه توایم. زرین كلا می‌گذرد: نه، هنوز كسان بسیاری منتظرند آن‌ها را بنویسی كسانی كه روی خوش از زندگی ندیدند! لكاته كف پاهای خلخال به مچ بسته‌اش را به زمین می‌كوبد و دست‌های پر النگویش را می‌گشاید با پنجه بالا كشیده؛ سرش را بر گردن و چشم‌هایش را در چشم‌خانه می‌گرداند چون رقاصه‌ای هندی پیش بخوردانِ معبدی. مرد بی‌چهره صورتك هدایت را بر چهره می‌زند: فكر كن به آن‌ها كه منتظر خواندن نوشته‌های تواَند! افسوس نمی‌خوری بر آن‌چه فرصت نوشتنش را پیدا نكردی؟ یعنی برایت تمامند؛ همه آن‌ها كه با زندگی‌شان داستان‌هایت را نوشتی؟ داش‌آكل پیش می‌آید ولی به دیدن مرجانِ طوطی به‌دست چشمان خود را می‌بندد و تند رومی‌گرداند و اشكش راه می‌افتد: شما پرده را می‌بینید نه عروسك پشت پرده! "همه ما ادای زندگی را درآورده‌ایم. كاش ادا بود؛ به زندگی دهن كجی كرده‌ایم." آباجی خانم لبخندی خوشنود بر لب می‌آورد: می‌روی به "یك جایی كه نه زشتی نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و گریه، نه شادی و اندوه،" در آن‌جاست. هدایت ایستاده، خمیده، خیره به زمین، با عینك دسته شكسته‌اش، و لبخندی، یك باره از لای دندان‌ها می‌غرد: "هرچه قضاوت آن‌ها درباره من سخت بوده باشد، نمی‌دانند كه پیشتر، خودم را سخت‌تر قضاوت كرده‌ام!" كاكا رستم قمه به زمین می‌كوبد: دو ـ دوره‌ای كه مُر ـ ركب تو ثب ـ ثبتش كرد تم ـ مام است. زب ـ زبانی كه حف ـ حفظش كَ ـ كردی عو ـ عوض شده! داش‌آكل قداره‌كش توی حرف او می‌دود و گریبانش را می‌گیرد: خدا شناختت كه نصف زبان بیش‌تر نداد! ـ دیگران پیش می‌دوند تا سوا كنند. حاجی‌آقا دل‌سوزی كنان نزدیك می‌شود: تو باید گوشت می‌خوردی. گوشت قربانی! تو باید خون می‌ریختی جای خون دل خوردن! در همین بین‌الملل چند ملیان یك‌دیگر را كشتند؟ بشر یعنی این! آن وقت تو علف‌خوار از همه كشتن‌ها فقط كشتن خودت را بلدی! بگو مگویی میان شخصیت‌ها؛ آن‌ها سر زندگی و مرگ او را در كشاكش‌اند. هدایت خیره از پنجره می‌نگرد و از آن زن اثیری را می‌بیند كه به پیرمرد خنزرپنزری گل نیلوفر تعارف می‌كند. صدای علویه خانم می‌پیچد: گیریم چند صباح بیش‌تر ماندی؛ مرگ دوست و آشنا دیدی؛ درد خوش خوشانت را توی دل این و آن خالی كردی. آخرش؟ داش‌آكل قمه به سر می‌كوبد: پیشانی‌نوشت ماست! امروز یا فردا چه فرق می‌كند؟ "در این بازیگرخانه ی دنیا، هركس یك جوری بازی می‌كند، تا هنگام مرگش برسد." مرجان می‌گذرد اشك در چشم: بازی‌هایت به آخر رسیده؛ صورتك‌هایت را به كار برده‌ای. ناگهان می‌ماند و پس می‌كشد: یا نخواستی بازی را قبول كنی؛ نخواستی صورتك به چهره بزنی! علویه خانم خود را باد می‌زند و دود قلیانش را به هوا می‌دهد: "بچه‌ای! بچه ننه! تو از درد عشق كیف می‌كنی نه از عشق. این درد است كه تو را هنرمند كرده؛ عشق كشته شده!" طوطی در دست مرجان فریاد می‌كشد: "مرجان تو مرا كشتی! ـ به كه بگویم مرجان؛ عشق تو مرا كشت." لكاته چون رقاصه معبدی دست‌هایش را چون دو مار به حركت در می‌آورد و پا به زمین می‌كوبد. داش‌آكل دل‌خوشی می‌دهد: با مرگ تو ما نمی‌میریم؛ و همیشه هرجا باشیم می‌گوییم كه تو ـ بودی! ما تو را زنده می‌كنیم! هدایت ناگهان با شوقی كودكانه سربر می‌دارد، گویی كشفی كرده: حالا یادم افتاد. این نقش را واقعاً دیده‌ام. صندوق‌خانه بچگی‌ام؛ جلو صندوق‌خانه آویزان بود؛ یك پرده قلمكار قدیمی، سرجهازی مادرم؛ كه روی آن پیرمردی پای سروِ لب جوی چمباتمه نشسته بود، انگشت به دهان زیبای زن، و از آن طرف جوی، زنی با ابروان پیوسته و چشمان سیاه ـ به سبكی هوا ـ به او گل نیلوفر تعارف می‌كرد. پس ـ من ـ واقعاً این نقش را دیده‌ام! علویه خانم پیش می‌آید: برو طلب آمرزش؛ از این گرداب بكش بیرون. داش‌آكل می‌غرد: بین یك مشت مرده‌خور چه می‌كنی؟ مشتی زنده بگور! آبجی خانم سرزنش می‌كند: میان مشتی صورتك؛ توی بن‌بست؛ جلوی آیینه شكسته. حاجی‌آقا می‌غرد: تا كی سرگشته مثل یك سگ ولگرد؟ ختمش كن؛ مثل مردی كه نفسش را كشت!

    هم‌چنان كه هركه چیزی می‌گوید، زن اثیری از در آمده است با گل نیلوفری، كه به هدایت تعارف می‌كند. لبخند هدایت رنگ می‌گیرد. دیگران در گفت و واگو. زن اثیری ملافه‌ای سفید كف زمین پهن می‌كند؛ هدایت آرام بر آن می‌خوابد. زن اثیری می‌نگرد. درزها با پنبه بسته شده است. گاز باز است و اتاق پُر می‌شود. به وی لبخند می‌زند و آرام عینكش را از چشمش بر می‌دارد. عینك بر چمدانی كوچك قرار می‌گیرد؛ كنار ساعت مچی و خودنویس و كیف دستی. یك سو مجوز اقامت كه باید تمدید شود؛ یك لفاف پول برای كفن و دفن. داش‌آكل پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. علویه خانم پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. حاجی‌آقا پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. زنی كه مردش را گُم كرد، پس‌پس می‌رود محو می‌شود. دوقشری شتابزده با تپانچه و گزلیك و شوشكه و می‌گذرند. مرجان، كاكارستم، آبجی خانم، لكاته، مرد بی‌چهره همه پس‌پس می‌روند و محو می‌شوند. درشكه ی مرگ كه پیرمرد خنزرپنزری می‌راندش پیش می‌آید و می‌گذرد. زن اثیری پیش می‌آید با پیراهن سیاه و گیسوی بلند، و با یك حركت سراپا برهنه می‌شود. مراكشی‌ها در سماعی شور انگیزند. انجمن فی بلادالافرنجیه مست و خراب در خیابان‌ها می‌خندند و آواز می‌خوانند. پیرزن فالگیر كولی با دسته گل سیاه پیش می‌آید و گل‌های سیاهش را پیش می‌آورد تا همه‌جا را پُر می‌كند.

    ـ تصویر پنجره خانه از بیرون؛ گویی عكسی بگیرند.

    ـ تصویر همه خانه از بیرون؛ صدای جغد تنها.
    [فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]

  7. #27
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: جلوه های ماندگار

    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]


    [size=small]آهــو- اثــر صــادق هدایت[/size][/align]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  8. #28
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: جلوه های ماندگار

    [align=LEFT][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]

    [size=x-large]ابر قهرمانی از آذر آبادگان[/size]


    [size=large]بابک پیشوای خرمدینان (پس از جاویدان پسر سهرک)، بر علیه اشغالگران تازی و برای اتحاد ایرانیان و بیرون کردن اعراب از این سرزمین قیام کرد. وی در قلعه تسخیر ناپذیر بذ مستقر گردید و در جنگهای متعدد سپاه اعراب را شکست داد و برای مدتی بیش از دو دهه، راه پیشروی و تعرض آنان را به جان و مال و ناموس ایرانیان سد کرد.


    بذ؛ دژ بابک خرمدین سردار تاریخی ایران زمین، پرچمدار یکی از بزرگترین جنبشهای ملی ایرانیان است.

    بنای قلعه در پنجاه کیلومتری شمال شهرستان اهر و از ارتفاعات غربی شعبه ای از رود بزرگ قره سو و در سه کیلومتری جنوب غربی کلیبر واقع است. دژ بذ که مرکب از قلعه و قصر است، بر فراز قله کوهستانی با نام جمهور در ارتفاع بیش از 2300 تا 2600 متر از سطح دریا بنا شده است. اطراف این قلعه را از هر طرف دره هایی به عمق 400 تا 600 متر فرا گرفته است و تنها یک راه به اصطلاح بز رو دارد. از کلیبر تا قلعه بذ 3 کیلومتر راه سخت‌گذر را باید طی نمود ولی بعد از صعود به قله و ورود به قلعه رنج راه به کلی از بین می رود. [/size]




    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]


    [size=large]سرانجام وی با خیانت سردار ایرانی خود افشین، دستگیر شد و به بغداد برده شد. دستگاه خلافت عباسی سال‌های سال با بابک در ستیز بود و کاری از پیش نبرده بود. از این روی از دستگیری این پهلوان نامی که همچنان برآئین نیاکان خویش بود، در پوست خود نمی گنجید. گویی بغداد نمی توانست باور کند پهلوان دلیری که سالها آن را تهدید می کرد و خواب راحت را از چشمان حکام غارتگر عرب ربوده بود، اکنون در آنجا به اسارت به سر می برد.
    خواجه نظام الملک در کتاب سیاستنامه نقل میکند قبل از اینکه معتصم خلیفه عباسی، بابک را به قتل برساند، از وی خواست تا در مقابل وی زانو بزند و پیشانی بر خاک بساید. اما بابک پوزخند زد و نگاه تحقیر آمیزی به وی انداخت....[/size]




    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align]

    [size=large]چون چشم معتصم بر بابک افتاد گفت : چرا در جهان فتنه انگیختی ؟ هیچ جواب نداد. فرمود تا هر چهار دست و پایش ببرند، چون یک دستش ببریدند، دست دیگر در خون زد و در روی مالید و همه روی خود را از خون سرخ کرد. معتصم گفت : این چه عمل است ؟ گفت : درین حکمتی است . شما هر دو دست و پای من بخواهید بریدو گونه ٔ روی مردم از خون سرخ باشد، خون از روی برود زرد باشد، من روی خویش از خون خود سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود نگوئید که رویم از بیم سگی چون تو زرد شد.پس فرمود تا پوست گاوی با شاخها بیاورند و همچنان تازه، بابک را در میان پوست گرفته چنانکه هر دو شاخ گاو بر بناگوش او بود در وی دوختند و پوست خشک شد، همچنان زنده بر دارش کردند[/size][size=x-large][size=large]...[/size]
    [/size]
    [align=CENTER][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ]
    [/align]

    [size=medium]جاویدان باد نام بابک و مازیار و ابومسلم خراسانی و یعقوب لیث و همه دلاورانی که برای دفاع از میهن، با خون پاکشان خاک ایرانزمین را گلگون کردند...[/size]
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  9. #29
    مدیر کل تالار
    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    جنسیت
    مذکر
    محل سکونت
    تهران
    سن
    41
    نوشته ها
    15,216
    تشکر
    596
    تشکر شده 171 بار در 76 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    5

    RE: جلوه های ماندگار

    [align=LEFT][فقط کاربران عضو شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند... ][/align] [size=medium]گشت غمناك دل و جان عقاب
    چو ازو دور شد ايام شباب

    ديد كش دور به انجام رسيد[/size] [size=medium]
    آفتابش به لب بام رسيد

    بايد از هستي دل بر گيرد[/size] [size=medium]
    ره سوي كشور ديگر گيرد

    خواست تا چاره ي نا چار كند[/size] [size=medium]
    دارويي جويد و در كار كند

    صبحگاهي ز پي چاره ي كار[/size] [size=medium]
    گشت برباد سبك سير سوار

    گله كاهنگ چرا داشت به دشت[/size] [size=medium]
    ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت

    وان شبان ، بيم زده ، دل نگران[/size] [size=medium]
    شد پي بره ي نوزاد دوان

    كبك ، در دامن خار ي آويخت[/size] [size=medium]
    مار پيچيد و به سوراخ گريخت

    آهو استاد و نگه كرد و رميد[/size] [size=medium]
    دشت را خط غباري بكشيد

    ليك صياد سر ديگر داشت[/size] [size=medium]
    صيد را فارغ و آزاد گذاشت

    چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير[/size] [size=medium]
    زنده را دل نشود از جان سیر

    صيد هر روزه به چنگ آمد زود[/size] [size=medium]
    مگر آن روز كه صياد نبود

    آشيان داشت بر آن دامن دشت[/size] [size=medium]
    زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

    سنگ ها ا زكف طفلان خورده[/size] [size=medium]
    جان ز صد گونه بلا در برده

    سا لها زيسته افزون ز شمار[/size] [size=medium]
    شكم آكنده ز گند و مردار

    بر سر شاخ و را ديد عقاب[/size] [size=medium]
    ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

    گفت كه اي ديده ز ما بس بيداد[/size] [size=medium]
    با تو امروز مرا كار افتاد

    مشكلي دارم اگر بگشايي[/size] [size=medium]
    بكنم آن چه تو مي فرمايي

    گفت ما بنده ي در گاه توييم[/size] [size=medium]
    تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

    بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟[/size] [size=medium]
    جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟

    دل ، چو در خدمت توشاد كنم[/size] [size=medium]
    ننگم آيد كه ز جان ياد كنم

    اين همه گفت ولي با دل خويش[/size] [size=medium]
    گفت و گويي دگر آورد به پيش

    كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون[/size] [size=medium]
    از نياز است چنين زار و زبون

    ليك نا گه چو غضبناك شود[/size] [size=medium]
    زو حساب من و جان پاك شود

    دوستي را چو نباشد بنياد[/size] [size=medium]
    حزم را بايد از دست نداد

    در دل خويش چو اين راي گزيد[/size] [size=medium]
    پر زد و دور تَرَك جاي گزيد

    زار و افسرده چنين گفت عقاب[/size] [size=medium]
    كه مرا عمر ، حبابي است بر آب

    راست است اين كه مرا تيز پر است[/size] [size=medium]
    ليك پرواز زمان تيز تر است

    من گذشتم به شتاب از در و دشت[/size] [size=medium]
    به شتاب ايام از من بگذشت

    گر چه ا زعمر ،‌دل سيري نيست[/size] [size=medium]
    مرگ مي آيد و تدبيري نيست

    من و اين شهپر و اين شوكت و جاه[/size] [size=medium]
    عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

    تو بدين قامت و بال ناساز[/size] [size=medium]
    به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

    پدرم نيز به تو دست نيافت[/size] [size=medium]
    تا به منزلگه جاويد شتافت

    ليك هنگام دم باز پسين[/size] [size=medium]
    چون تو بر شاخ شدي جايگزين

    از سر حسرت بامن فرمود[/size] [size=medium]
    كاين همان زاغ پليد است كه بود

    عمر من نيز به يغما رفته است[/size] [size=medium]
    يك گل از صد گل تو نشكفته است

    چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟[/size] [size=medium]
    رازي اين جاست،تو بگشا اين راز

    زاغ گفت ار تو در اين تدبيري[/size] [size=medium]
    عهد كن تا سخنم بپذيري

    عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست[/size] [size=medium]
    دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

    ز آسمان هيچ نياييد فرود[/size] [size=medium]
    آخر ا زاين همه پرواز چه سود ؟

    پدر من كه پس ا زسيصد و اند[/size] [size=medium]
    كان اندرز بد و دانش و پند

    بارها گفت كه برچرخ اثير[/size] [size=medium]
    بادها راست فراوان تاثير

    بادها كز زبر خاك و زند[/size] [size=medium]
    تن و جان را نر سانند گزند

    هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر[/size] [size=medium]
    باد را بيش گزند ست و ضرر

    تا بدانجا كه بر اوج افلاك[/size] [size=medium]
    آيت مرگ بود ، پيك هلاك

    ما از آن ، سال بسي يافته ايم[/size] [size=medium]
    كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم

    زاغ را ميل كند دل به نشيب[/size] [size=medium]
    عمر بسيارش از آن گشته نصيب

    ديگر اين خاصيت مردار است[/size] [size=medium]
    عمر مردار خوران بسيار است

    گند و مردار بهين درمان ست[/size] [size=medium]
    چاره ي رنج تو زان آسان ست

    خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي[/size] [size=medium]
    طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

    ناودان ، جايگهي سخت نكوست[/size] [size=medium]
    به از آن كنج حياط و لب جوست

    من كه صد نكته ي نيكو دانم[/size] [size=medium]
    راه هر بر زن و هر كو دانم

    خانه ، اندر پس باغي دارم[/size] [size=medium]
    وندر آن گوشه سراغي دارم

    خوان گسترده الواني هست[/size] [size=medium]
    خوردني هاي فراواني هست

    ****[/size] [size=medium]

    آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ[/size] [size=medium]
    گند زاري بود اندر پس باغ

    بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور[/size] [size=medium]
    معدن پشه ، مقام زنبور

    نفرتش گشته بلاي دل و جان[/size] [size=medium]
    سوزش و كوري دو ديده از آن

    آن دو همراه رسيدند از راه[/size] [size=medium]
    زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

    گفت خواني كه چنين الوان ست[/size] [size=medium]
    لايق محضر اين مهمان ست

    مي كنم شكر كه درويش نيم[/size] [size=medium]
    خجل از ما حضر خويش نيم

    گفت و بنشست و بخورد از آن گند[/size] [size=medium]
    تا بياموزد از او مهمان پند

    ****[/size] [size=medium]

    عمر در اوج فلك بر ده به سر[/size] [size=medium]
    دم زده در نفس باد سحر

    ابر راديده به زير پر خويش[/size] [size=medium]
    حيوان راهمه فرمانبر خويش

    بارها آمده شادان ز سفر[/size] [size=medium]
    به رهش بسته فلك طاق ظفر

    سينه ي كبك و تذرو و تيهو[/size] [size=medium]
    تازه و گرم شده طعمه ي او

    اينك افتاده بر اين لاشه و گند[/size] [size=medium]
    بايد از زاغ بياموزد پند

    بوي گندش دل و جان تافته بود[/size] [size=medium]
    حال بيماري دق يافته بود

    دلش از نفرت و بيزاري ، ريش[/size] [size=medium]
    گيج شد ، بست دمي ديدهٔ خويش

    يادش آمد كه بر آن اوج سپهر[/size] [size=medium]
    هست پيروزي و زيبايي و مهر

    فرّ و آزادي و فتح و ظفرست[/size] [size=medium]
    نفس خرم باد سحرست

    ديده بگشود به هر سو نگريست[/size] [size=medium]
    ديد گردش اثري زين ها نيست

    آن چه بود از همه سو خواري بود[/size] [size=medium]
    وحشت و نفرت و بيزاري بود

    بال بر هم زد و بر جست از جا[/size] [size=medium]
    گفت کاي يار ببخشاي مرا


    سال ها باش و بدين عيش بناز[/size] [size=medium]
    تو و مردار، تو و عمر دراز

    من نيم در خور اين مهماني[/size] [size=medium]
    گند و مردار تو را ارزاني

    گر در اوج فلكم بايد مرد[/size] [size=medium]
    عمر در گند به سر نتوان برد

    ****[/size] [size=medium]

    شهپر شاه هوا ، اوج گرفت[/size] [size=medium]
    زاغ را ماند بر او دیده شگفت

    سوي بالا شد و بالاتر شد[/size] [size=medium]
    راست با مهر فلك ، همسر شد

    لحظه ای چند بر اين لوح كبود[/size] [size=medium]
    نقطه ای بود و دگر هيچ نبود...

    [/size]
    پرویز ناتل خانلری
    .They kept going because they were holding on to something
    ...THAT THERE'S SOME GOOD IN THIS WORLD... AND IT'S WORTH FIGHTING FOR


    J.R.R.Tolkin


  10. #30
    کاربر ارزشمند
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    سن
    30
    نوشته ها
    6,515
    تشکر
    0
    تشکر شده 6 بار در 6 ارسال

    RE: جلوه های ماندگار

    [align=CENTER][size=x-large]ریچارد براتیگان روایتگر نسلهای سوخته


    [size=medium]اندوهی که در زندگی این آدمها موج می زند، حاصل هویت باختگیست. آنان از رفاه و تشخیص بهره ای ندارند و سرخورده در عشق و زندگی، در نهایت تنهایی روزگار میگذرانند [/size][/size]:-<[/align]

صفحه 3 از 18 نخستنخست 1234513 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •